تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠٠ - تفسير ابيات
آن تير و كمان را هم كه مى گويى به من بسپار ، شب را نمى خوابم و درختان انگور تو را پاسبانى خواهم كرد و اگر سر و كلهء گرگ پيدا شود با تير از پايش در خواهم آورد . براى خدا اى آدم دو دل مگذار امشب باران از بالا و گل از زير پا زندگىام را تيره و تار بسازد .
روستايى گوشهء باغ را خالى كرد و شهرى در آن جاى تنگ با عيال و فرزندانش مانند ملخها بروى همديگر سوار مى گشتند .
همهء لحظات و دقايق شب را تا صبح خدا خدا مى گفتند و به سزاوار بودن خود به آن مصيبت اعتراف مى كردند .
آرى اين است سزاى كسى كه با مردم پست همنشين گردد و با نامردان از روى جوانمردى به پيوندد .
اين است سزاى كسى كه با طمع خام ، خدمت خاك پاى راد مردان را ترك كند . ليسيدن خاك پاى پاكان اولاد آدم و در و ديوارشان بهتر است از مردم عامى و گلزار و بوستانشان . اگر غلام حلقه بگوش يك مرد روشن دل شوى ، بهتر از آن است كه بر تارك شاهان بنشينى .
اى پيك راه خدا اين پادشاهان كه از خاك بر آمده و در روى خاك مى غلطند و خاك مى خورند و خاك مى خورند جز بانگ دهل چيز ديگرى نيستند .
اين شهريان به اصطلاح اجتماع ديده و تمدن يافته چه موجوداتى هستند كه روستاييان چه باشند .
شهريان ره زنان روح يكديگر ، روستاييان گيج و راكدند . آرى اين است سزاى كسى كه بانگ غول را مى شنود و بدون مراجعه به عقل و خرد به دنبالش حركت مى كند ، پس از اين يافتن پشيمانى حتى از اعماق قلب چه سودى خواهد داشت .
شهرى بىنوا تير و كمان به دست ، همه شب را در جستجوى گرگ به اين سو و آن سو مى رفت .