تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٢ - انتظار و انواع اساسى آن
رنج و كوفتگى را براى خود انتخاب كرده است .
[ از اين مطالب و تشبيهات يك اصل اساسى را استنباط كن و آن را به دل بسپار ] اگر مى خواهى در دنيا كارى انجام بدهى ، كوشش كنى و متحمل رنج و مشقت شوى ، هرگز به موجود مرده كه [ خود از جريان حركت و كوشش بر كنار شده و در حاشيهء غير قابل توجه هستى افتاده است ، دل مباز و مكوش ] - بلكه همواره به اميد زنده و در راه زنده با دلى زنده جد و جهد كن .
آن زنده را نمى گويم كه چند صباح ديگر زندگى را از دست داده به صورت جماد در خواهد آمد ، بلكه آن دارندهء حيات را مى گويم كه حياتش ابدى است و در گذرگاه ابديت از متن حيات بر كنار نخواهد گشت .
مبادا از روى پستى و نادانى با موجودات پست انس و الفت بگيرى ، انس با موجودات پست عاريتى و موقتى است . [ درست دقت كن ] - تو انس عميقى با پدر و مادر خود داشتى ، با دايه و لالا الفتى داشتى ، آن شير و پستان مادر و آموزشگاه كه روزى چند همهء شخصيت تو را به خود جلب كرده بودند كجا رفتند و چه شدند ؟ آيا جدايى و فراق اين موضوعات كه چند صباحى براى تو همهء هستى را در خود خلاصه كرده بودند ، نمى توانند اثبات كنند كه هيچ مونس و ياورى بجز حق و حقيقت وفا ندارد ؟ من به شما بگويم : همهء آنها كه شما را به خود جلب كرده و روزگارى زلالترين چشمه سارهاى انس و محبت تان را به مزارع آنها سرازير كرده بوديد ، جز شعاعهاى موقتى كه بر ديوار آن موجودات تابيده بود چيز ديگرى نبوده است ، آن شعاعها كجا رفتند ؟ به سوى منبع اصلى و خورشيد خودشان .
تو آدم ساده لوح بر هر چيزى كه شعاع عاريتى مى تابد فورا عشق مى ورزى ، اما نمى دانى كه -
((٥٥٤)) عشق تو بر هر چه آن موجود بود آن ز وصف حق چو زر اندود بود
((٥٥٥)) چون زرى با اصل رفت و مس بماند از زرىّ خويشتن مفلس بماند