تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧١ - پس از شكستن صورتهاى ماده و ماديات نيرويى ما وراى طبيعى به دست خواهيد آورد كه به وسيلهء آن در روبناى سيستم طبيعت حاكميت خواهيد داشت
مى كرد . در موقع ورود به اراضى خيبر درد سرش شروع گشت و نتوانست در ميان مردم باشد ، پرچم مسلمانان را ابو بكر از پيامبر گرفت و به كار زار رفته جنگى سخت نمود و برگشت ، سپس پرچم را عمر گرفت و جنگى سختتر از ابو بكر نموده او هم برگشت .
اين عدم موفقيت را به پيامبر اطلاع دادند ، فرمود پرچم را فردا به دست كسى خواهم داد كه خدا و پيامبرش را دوست مى دارد و خدا و پيمبرش هم او را دوست مى دارند و خيبر با دست او گشوده مى شود و على بن ابى طالب عليه السلام در آن جا نبود و به جهت عارضهء درد چشم در مدينه مانده بود .
وقتى كه پيامبر جملهء فوق را فرمود ، رجال قريش گردنها كشيدند كه به بينند ، آن شخص كيست ؟ طرف بامداد على عليه السلام در حالى كه سوار شتر بود رسيد و نزد پيامبر شترش را خوابانيد ، چشمان على عليه السلام در اين حال درد مى كرد و آنها را بسته بود . پيامبر فرمود ، يا على در چه حالى ؟ عرض كرد : پس از حركت شما درد چشم به من عارض شد . پيامبر فرمود : نزديكتر بيا . على بپيامبر نزديك شد و پيامبر از آب دهانش به چشمان على ماليد درد چشم او بر طرف شد و پيامبر پرچم را به دست او داد . على پرچم را برداشت . پوشاك سرخ رنگى بتن كرده بود و روانه بطرف خيبر گشت . مردى از يهود او را ديد و گفت تو كيستى ؟ على عليه السلام گفت من على بن ابى طالبم . مرد يهودى رو به قوم يهود كرد و گفت : شما شكست خواهيد خورد .
مرحب ، دلاور قلعهء خيبر كلاه جنگى يمنى در سر بيرون آمد و رجز فوق را مى خواند . على عليه السلام در پاسخ او رجزى را سرود كه مطلع آن به قرار ذيل است :
« انا الذى سمتنى أمي حيدره . »
( من آن كسى هستم كه مادرم مرا حيدر ناميده است )