تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٥ - تفسير ابيات
كنيد ، داستان مختصرى را به شما بگويم : ] مجنون ( قيس عامرى ) آن عاشق دلباختهء ليلى روزى در كوى معشوقه اش سگى را نوازش مى كرد و بوسه هاى گرم به او مى زد و مانند جسمى كه در مقابل آتش بگذارد ، خود را در مقابل آن سگ مى گداخت . مانند مردى كه مشغول اداى مناسك حج است ، گرد آن سگ طواف مى كرد ، سر و پا و ناف سگ را مى بوسيد و گلاب صاف و شكرش مى داد .
فضول پيشهاى آن منظره را ديد و گفت : اى مجنون خام اين چه دلباختگى است كه همواره از خود نشان مى دهى .
مگر نمى دانى كه سگ دهان خود را به پليديها مى آلايد و اسافل اعضاى خود را با لبش مى ليسد ؟ او بدينسان عيبهاى سگ را يكايك مى شمرد .
اين فضول پيشه عيوب ظاهرى يك موجود را مى ديد ، ولى حتى بويى هم از قوانين غيبى كه در پشت پردهء عيوب آن جاندار وجود داشت نبرده بود .
مجنون در پاسخش مى گويد : تو انسان سر تا پا كالبد مادى و نقشى بيش نيستى ، تو بيا از دريچهء ديده گان من به اين سگ بنگر ، خواهى ديد : اين جاندار پليد چيست ؟ اين است محبوس ارادهء مولى و پاسبان كوچهء ليلى .
تو به ظاهر نفرت انگيز اين سگ منگر ، بلكه ماهيت والا و دل و جان و معرفت او را ببين كه در كدامين كوى و كدامين مسكن براى خود جاى گزيده است . اين يك جانور معمولى نيست بلكه :
((٥٧٥)) او سگ فرخ رخ كهف من است بلكه او هم درد و هم لهف من است
سگى كه در كوى معشوقهام اقامت دارد ، خاك پايش بهتر از شيران سترگ است ، آن سگى كه وابستهء كوى ليلى است يك موى او را با شيران عوض نمى كنم .
ماهيّت آن كسى كه شيران عالم بندهء سگانش هستند ، قابل توصيف نيست ، بهتر