تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠ - ٣ - اخلاق گرايى
چون انسان ديوانه است ، لذا تمام هدف زندگانى خود را محبت به خود و ادامهء حيات مطلوب شخصى قرار مى دهد . بنا بر اين براى اين كه روش اسپينوزا از اشخاص نامبرده در فوق تفكيك شود ، مجبوريم ، معناى عقل را آن اندازه تعميم بدهيم كه شامل عقل عملى به اصطلاح كانت و وجدان به معناى عمومى بوده باشد . نيز مى توان از كلمات خود اسپينوزا به اين تعميم شاهد آورد ، زيرا او در همان كتاب اتيك با صراحت روشنتر مى گويد :
« آن ضرورت عمومى كه قوانين طبيعت آن را مى خواهد ( آن قوانين طبيعت كه ارادهء حكيمانهء خدا است ) ارتباط ميان سعادت و حيات عقلانى توأم با حريت را كه راه فضيلت است محكم و تثبيت نموده است . » [١] مطالبى شبيه به نظريات اسپينوزا را در روش فلسفى فلاطون نيز مشاهده مى كنيم .
افلاطون مى گويد :
« چنين تصور كنيم كه هر يك از ما يك ماشين زندهاى است كه با دست خدايان ( مبادى مقدسهء عالم هستى كه بالاخره به خداى يكتا مستند مى باشند ) ساخته شده است .
اين شهواتى كه ما احساس مى كنيم مانند ريسمانها و طنابهايى هستند كه هر يك از آنها مى خواهد ما را به سوى خود بكشاند و چون مقتضيات آنها با يكديگر مخالف هستند ، لذا ما را به كارهاى متضاد خواهند كشيد . ما در اين جا مى توانيم رذالت ) و فضيلت را از يكديگر تفكيك كنيم . ( با وقوع در جريانهاى متضاد متصف به رذالت و با گام گذاشتن به ما فوق جريانات متضاد فضيلت را دريافت مى كنيم . احساس سليم به ما مى گويد :
نبايد بيش از يك طناب ما را جلب كند و بايستى مقاومت و كشش به قيد را همين
[١] تاريخ اخلاق ، دكتر يوسف موسى ، ص ٢٥٩ . .