تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٤ - هشيارى انسان را به بينيد كه صداى باد كره خر خود را از ميان صدها باد در نيمهء شب با وجود رعد و باران تشخيص مى دهد ، اما نمى تواند جمال يار خود را كه عمرى با او زيسته است بشناسد
ميش بودن خود پيدا مى كنند و نه مى توانند چنگال خونين گرگها را از سينه و گلوى خود بيرون كنند .
واقعيات جاريه در تاريخ انسانها همين است ، نهايت امر اين است كه ما به چند نفر ماكياولى نيازمنديم كه مقدارى هم با صراحت بيشتر صحبت كنند و نمايش نامه رسمى انسانها را كه مطالب فوق عناصر اصلى آن است براى همه قابل درك بسازند .
آن كه داند نيم شب خر كرّه را چون نداند يار را روز لقا ؟
هشيارى انسان را به بينيد كه صداى باد كره خر خود را از ميان صدها باد در نيمهء شب با وجود رعد و باران تشخيص مى دهد ، اما نمى تواند جمال يار خود را كه عمرى با او زيسته است بشناسد بشر كودن نيست ، احمق هم نيست ، از هوش محروم نيست ، قدرت تشخيص را هم بخوبى دارا است ، عقل و خرد هم دارد و مى تواند عالىترين وجدان را در درون خود به پروراند و به طور كلى او انسان است و بهر موضوعى كه با اهميت حياتى وارد شود و قواى دماغى خود را در بارهء آن متمركز بسازد ، بحد لازم و كافى آن موضوع را خواهد شناخت و آن را مورد بهره بردارى خود قرار خواهد داد . يك درجهء ديگر صريح بگوييم : موجوديت انسانى آن عظمت را دارد كه در هر موضوعى اگر به طور لازم و كافى فرو رود ، طولى نخواهد كشيد كه آن موضوع به عنوان جزئى از موجوديت او در خواهد آمد .
اين خاصيت عظماى روانى مخصوص به يك جامعه و نژاد و دورانى نيست . اين همان خاصيت شگرف جهان يابى است كه خداوند بزرگ به انسانها عنايت فرموده است . آرى انسان مى تواند جهان را دريابد و جهانى بسازد ، اگر چه با گسترش دادن به يك موضوع جزئى بوده باشد .