تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٤ - در بيان آن كه الله گفتن نيازمند عين لبيك گفتن حق است
((٢٠٧)) نالهء سگ در رهش بىجذبه نيست ز انكه هر راغب اسير ره زنيست
((٢٠٨)) چون سگ كهفى كه از مردار رست بر سر خوان شهنشاهان نشست
((٢٠٩)) تا قيامت مى خورد او پيش غار عارفانه آب رحمت بىتغار
((٢١٠)) اى بسا سگ پوست كاو را نام نيست ليك اندر پرده بىآن جام نيست
((٢١١)) جان بده از بهر آن جام اى پسر بىجهاد و صبر كى باشد ظفر
((٢١٢)) صبر كردن بهر اين نبود حرج صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
((٢١٣)) زين كمين بىصبر و حزمى كس نجست حزم را خود صبر باشد پا و دست
((٢١٤)) صبر كن از خورد كاين زهرين گياست حزم كردن زور و نور انبياست
((٢١٥)) كاه باشد كه به هر بادى جهد كوه كى مر باد را وزنى نهد
((٢١٦)) هر طرف غولى همى خواند تو را كاى برادر راه خواهى هين بيا
((٢١٧)) رهنمايم همرهت باشم رفيق من قلاوزم در اين راه دقيق
((٢١٨)) نى قلاوز است و نى ره داند او يوسفا كم رو سوى اين گرگ خو
((٢١٩)) حزم آن باشد كه نفريبد تو را چرب و نوش دانه هاى اين سرا
((٢٢٠)) كه نه چربى دارد و نى نوش او سحر خواند مى دهد در گوش او
((٢٢١)) كه بيا اى ميهمان اى روشنى خانه آنِ توست و تو آن منى
((٢٢٢)) حزم آن باشد كه گويى تخمه ام يا سقيم و خستهء اين دخمه ام
((٢٢٣)) حزم آن باشد كه بهر دفع را تخمهام گويى ز انواع ابا
((٢٢٣)) يا سرم در دست و درد سر ببر يا مرا خوانده است آن خالو پسر
((٢٢٤)) ز ان كه يك نوشت دهد با نيشها كه بكارد در تو نيشش ريشها
((٢٢٥)) زر اگر پنجاه يا شصتت دهد ماهيا او گوشت در شستت نهد
((٢٢٦)) گر دهد خود كى دهد آن پر حيل جوز پوسيده است و گفتار دغل
((٢٢٧)) ژغژغ آن عقل و مغزت را برد صد هزاران عقل را يك نشمرد
((٢٢٨)) يار تو خرجين توست و كيسه ات گر تو رامينى مجو جز ويسه ات