تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٣١ - تفسير ابيات
. . . اينها همه در مقابل ديده گان ما نمودار مى شوند و انسان را براى ما داراى جلال و جمال مى نمايانند ، اما فقط كافى است كه يك پردهء نازك از ماده را از روى آنان كنار بزنيد و با يك بينايى درونى به آنها بنگريد ، چه خواهيد ديد ؟ : يك خود طبيعى كه روح عالى آن انسانها را زير پنجه هاى درندهء خود پژمرده و افسرده ساخته است ، گريان و نالان ميان حيات و موت دست و پا مى زنند و بالاخره زير همان پنجه هاى خونين معدوم مگردند . ] وقتى كه مزاج زشت آدمى تبديل مى يابد ، روح او مانند شمع فروزان مى درخشد اما كجا است آن دايهء مهربان روح آدمى كه با نعمت الهى و شير روحانى پيرامون دهان طفل روح را تر كند و از آن شير پاك سيرابش بسازد ؟ كجا است آن دايهء حقيقى روح آدمى كه او را از شير طبيعت باز كند و كامش را با نعمتها و غذاهاى تكامل شيرين و معدهء پذيرش او را اشباع نمايد ؟ آن دايهء حقيقى اگر راه پستان شير را بر دهان روح آدمى ببندد ، راه صدها بستان تكامل را برويش مى گشايد .
آرى همان پستان ناچيز بود كه حجاب و مانع غذاهاى خوشگوار و نيرو بخش الهى بود ، پس براى اين كه گام به قلمرو حيات واقعى خود بگذاريم ، بايستى لب از پستان بكشيم و خود را از شير ببريم . تو هم اى رهرو براى باز كردن پيوند با شير كه دوران خام و ابتدايى وجود تست بكوش و تلاش كن .
[ مى دانيد چرا اين قدر داد و فرياد راه انداختهام كه بياييد پيوند خود را با شير بگسليد ؟ براى اين كه همهء ما مى بينيم كه :
چون جنين بُد آدمى خونخوار بود بود او را تا كه از خون تار و پود ]
تا موقعى فرا رسيد كه گام به بيرون از شكم مادر گذاشت ، وقتى كه از آن زندان تنگ و تاريك بيرون آمد ، غذاى خون او به شير گوارا تبديل يافت ، گامى