تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦١ - ١٦ - جلال الدين چه مى گويد ؟
١٦ - جلال الدين چه مى گويد ؟
از مطالب گذشته به اين نتيجه مى رسيم كه ابيات ذيل را كه مولوى پيش از هگل در بارهء در برداشتن هر حقيقت ضد خود را گفته است ، مورد تامل بايد قرار بگيرد :
اين عجب كاين رنگ از بىرنگ خاست رنگ با بىرنگ چون در جنگ خاست اصل روغن ز آب افزون مى شود عاقبت با آب ضد چون مى شود چون كه روغن را ز آب اسرشته اند آب با روغن چرا ضد گشته اند كه ز ضدّها ضدّها آيد پديد در سويدا روشنايى آفريد در عدم ، هست اى برادر چون بود ضد اندر ضد خود مكنون بود
توضيح - بيت شماره ٢ به صورت استفهام انكارى نيست ، بلكه استفهام تقريرى است ، مانند اين كه در روز مى گوييم : مگر حالا روز نيست ؟ زيرا پس از بيت فوق مولوى چنين مى گويد :
يخرج الحى من الميت بدان كه عدم آمد اميد عابدان
خداوند زنده را از مرده بيرون مى آورد ، نيستى است كه اميد پرستش كنندگان است . مقصود از نيستى در مصرع دوم به معناى مفهوم انتزاعى ذهنى نيست ، بلكه منظور جهان ما فوق طبيعت است ، چنان كه در ابيات ديگر مى گويد :
اى خدا جان را تو بنما آن مقام كه در او بىحرف مى رويد كلام تا كه سازد جان پاك از سر قدم سوى عرصهء دور پهناى عدم عرصهاى بس با گشاد و با فضا كاين خيال و هست زو يابد نوا ضدّ اندر ضدّ پنهان مندرج آتش اندر آب سوزان مندمج