تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٥ - اى مربى من نمى خواهم خودت را بزحمت انداخته تربيتم كنى ، مرا از حيوانيت به انسانيت رهنمون شوى من چشم نمى خواهم ، لطفى كن بگذار به همين حماقتم ادامه بدهم اين است آن حماقت كه از حد نصاب گذشته و به بىنهايت رسيده است
بالاخره اعلاميه جهانى حقوق بشر فرياد نمى زنند : همهء مردم كه در روى زمين زندگى مى كنند حق حيات دارند ؟ مگر رساترين عقول بشرى در اين قوانين شكوفان نشده است ؟ بچه علت بشر هنوز مانند وحوش بيابان و جنگلها در عين اجتماع بيگانه از يكديگر زندگى مى كنند و هر كسى حوزهء حيات فردى خود را آن قدر توسعه مى دهد كه پاى روى مرگ و نابودى تمام انسانهاى ديگر گذاشته از آنها هم تجاوز مى كند ؟ آيا اين حالت وحشيانهء آرايش شده ، همان شعار نيست كه مى گويد : من خرد نمى خواهم ، لطفا از سر راه من كنار برو ، بگذار به حماقت خودم ادامه بدهم ؟ آرى ، موقعى كه در كنار خيابان ايستاده و چند هيپى كه از پيش روى شما مى گذرند و شما را مى خندانند ، بخنديد زيرا چنان كه گفتيم آنان اغلاط كتاب تاريخ بشرى را گوشزد مى كنند ، گريهاى هم سر بدهيد ، زيرا آنان نه علل غلط رفتن آنها را باز گو مى كنند و نه صحيحهايش را مى گويند ، ضمنا مطالب زير را هم به طور اجمال از نظر بگذرانيد .
((٣٧١)) يطلب الانسان فى الصيف الشتا فاذا جاء الشتاء أنكر ذا
((٣٧٢)) فهو لا يرضى بحال ابدا لا بضيق لا بعيش رغدا
((٣٧٣)) كلما نال هدى انكره قتل الانسان ما اكفره ؟ (١)
بىنوا انسان ، يك عمر در مبارزهء مى خواهم و نمى خواهم به سر مى برد .
مبارزه با مى خواهمها و نمى خواهمها از آن خاصيتهاى روانى بشرى نيست كه با چند سطر ، بلكه با چند كتاب و سالها آزمايش و تجربه ، ريشه هاى خود را
(١) انسان موجودى بس عجيب است ، در تابستان زمستان را مى خواهد ، وقتى كه زمستان فرا مى رسد منكرش مى شود و آرزوى تابستان مى كند . او به هيچ حالى از حالات رضايت نمى دهد ، نه به تنگى علاقه دارد و نه به گشايش و عيش فراوان متحمل مى شود . به هر مزيت شايسته هم كه برسد باز قيافهء انكار به خود مى گيرد ، مرگ بر اين انسان چقدر كفران مى ورزد و حقايق را ناديده مى گيرد .