تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١ - جلال الدين بلخى و ويليام شكسپير
اين چنين مايل است كالاى خود را به دست يغماى مرگ بسپارد ، تصور و خيال محض گنجينهء زندگى را ازو نربايد . » [١] « امير گلاستر - افسوس كه چشم ندارم . آيا بد بخت و سيه روز از اين موهبت كه بتواند با مرگ به زندگى خود خاتمه دهد محروم است ؟ باز هم مايهء تسلى خاطر بود كه فلاكت بتواند خشم و غضب ستمگر را فريب داده با مرگ خود نيت پر غرور او را خنثى و بىاثر سازد . » [٢] « امير گلاستر - اكنون حواس خود را باز يافتهام . از اين پس آن قدر تحمل رنج مى كنم تا خود فرياد بر كشد ، بس است ، بس است و بميرد . » [٣] « لير - چطور ، مگر ديوانهاى ؟ انسان مى تواند بىچشم ببيند كه دنيا چگونه مى گذرد ، با گوشهايت تماشا كن . بنگر كه چگونه آن قاضى در آن سو به آن دزد سادهء آن طرفى ناسزا مى گويد و بد زبانى مى كند . اكنون در گوشهايت جاى ايشان را تغيير بده . نهانى آنان را اين دست و آن دست كن . حالا بگو ببينم قاضى كدام و دزد كدام است ؟ آيا ديدهاى كه سگ رعيت به گدايى پارس كند ؟ » [٤] « لير - اهو ، منظورت اين است كه در سرت چشم و در كيسه ات پول نيست ؟ چشمانت در حال بدى است و كيسه ات نيز سبك است و با اين همه مى بينى كه دنيا چگونه مى گذرد . » [٥] « لير - و آن گدا از آن توله پا بگريز نهاد ؟ اكنون تو مى توانى قيافهء شوكت و افتخار مرا بنگرى . سگ را هم كه صاحب قدرت باشد اطاعت مى كنند . اى فراش
[١] همان مأخذ ، ص ٢٤٢ . .
[٢] همان مأخذ ، ص ٢٤٣ . .
[٣] همان مأخذ ، ص ٢٤٤ . .
[٤] همان مأخذ ، ص ٢٤٨ . .
[٥] همان مأخذ ، ص ٢٤٨ . .