تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧١ - باز گشتن به حكايت پيل
باز گشتن به حكايت پيل
((١٣٨)) گفت ناصح بشنويد اين پند من تا دل و جانتان نگردد ممتحن
((١٣٩)) با گياه و برگها قانع شويد در شكار پيل بچگان كم رويد
((١٤٠)) من برون كردم ز گردن وام نصح جز سعادت كى بود انجام نصح
((١٤١)) من به تبليغ رسالت آمدم تا رهانم مر شما را از ندم
((١٤٢)) هين مبادا كه طمعتان ره زند طمع برگ از اين جهانتان بر كند
((١٤٣)) اين بگفت و خير بادى كرد و رفت گشت قحط و جوعشان در راه زفت
((١٤٤)) ناگهان ديدند سوى جاده اى بچه فيلى فربهى نوزاده اى
((١٤٥)) اندر افتادند چون گرگان مست پاك خوردند و فرو شستند دست
((١٤٦)) آن يكى همره نخورد و پند داد كه حديث آن فقيرش بود ياد
((١٤٧)) از كبابش مانع آمد آن سخن بخت تو بخشد تو را عقل كهن
((١٤٨)) پس بيفتادند و خفتند آن همه و ان گرسنه پاسبان آن رمه
((١٤٩)) ديد پيل سهمناكى مى رسيد اولًا آمد سوى حارس دويد
((١٥٠)) بوى مى كرد آن دهانش را سه بار هيچ بويى زو نيامد ناگوار
((١٥١)) چند بارى گرد او برگشت و رفت مر و را نازرد هيچ آن پيل زفت
((١٥٢)) مر لب هر خفتهاى را بوى كرد بوى مى آمد و را ز ان خفته مرد
((١٥٣)) كز كباب پيل زاده خورده بود بر درانيد و نبودش ز ان شكوه
((١٥٥)) بر هوا انداخت هر يك از گزاف تا همى زد بر زمين مى شد شكاف
((١٥٦)) اى خورندهء خون خلق از راه برد تا نيارد خون ايشانت نبرد
((١٥٧)) مال ايشان خون ايشان دان يقين ز ان كه مال از زور آيد در يمين
((١٥٨)) مادر آن فيل بچه كين كشد فيل بچه خواره را كيفر كشد