تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٢ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحى بر در صومعهء عيسى عليه السلام جهت طلب شفا به دعاى او
((٣٤١)) بس گرفتى يار و همراهان زفت گر تو را گويم كه كو ؟ گويى كه رفت
((٣٤٢)) يار نيكت رفت بر چرخ برين يار فسقت ماند در قعر زمين
((٣٤٣)) تو بماندى در ميانه همچنان بىمدد چون آتشى از كاروان
((٣٤٤)) دامن او گير اى يار دلير كاو منزّه باشد از بالا و زير
((٣٤٥)) نى چو عيسى سوى گردون بر شود نى چو قارون در زمين اندر رود
((٣٤٦)) با تو باشد در مكان و بىمكان چون بمانى از سرا و از دكان
((٣٤٧)) او بر آرد از كدورتها صفا مر جفاهاى تو را گيرد وفا
((٣٤٨)) چون جفا آرى فرستد گوشمال تا ز نقصان وا روى سوى كمال
((٣٤٩)) چون تو وردى ترك كردى در روش بر تو قبض آيد از رنج و تپش ترك وردى كه كنى تو در زمان قبض و تاريكيت آيد نيك دان
((٣٥٠)) آن ادب كردن بود يعنى مكن هيچ تحويلى از آن عهد كهن
((٣٥١)) پيش از آن كاين قبض زنجيرى شود اين كه دلگير است پا گيرى شود
((٣٥٢)) رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگيرى اين اشارتها بلاش
((٣٥٣)) در معانى قبضها دلگير شد قبضها بعد از اجل زنجير شد
((٣٥٤)) نعط من اعرض هنا عن ذكرنا عيشةً ضنكا و نحشر بالعمى
((٣٥٥)) دزد چون مال كسان را مى برد قبض و دل تنگى دلش را مى خلد
((٣٥٦)) او همى گويد عجب اين قبض چيست قبض آن مظلوم كز شرّت گريست
((٣٥٧)) چون بدين قبض التفاتى كم كند باد اصرار آتشش را دم كند
((٣٥٨)) قبض دل قبض عوان شد لاجرم گشت محسوس آن معانى زد علم
((٣٥٩)) قبضها زندان شدست و چار ميخ قبض بيخ است و بر آرد شاخ بيخ
((٣٦٠)) بيخ پنهان بود و هم شد آشكار قبض و بسط اندرون بيخى شمار
((٣٦١)) چون كه بيخش بد بود زودش بزن تا نرويد زشت خارى در چمن
((٣٦٢)) قبض ديدى چارهء آن قبض كن ز انكه سرها جمله مى رويد ز بن