تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٣ - انسان ، آن كوه كه خود را به كاهى مى بازد
است كه خودش بتواند نفعى به خويشتن برساند و با عظمتتر از آن است كه خودش بتواند ضررى به خويشتن وارد كند ، چه رسد به مشتى موجودات كه در دست قدرت او قابل توجه نيستند ، بلكه مقصود از مفاهيم مزبوره : بروز نتايج كردارهاى آدمى است كه خود مشمول قوانين الهى است . وقتى كه وجدان از كار مى افتد ، از كار افتادن وجدان كه با نابودى انسانيت انسان مساوى مى باشد ، مظهر غضب الهى است ، يعنى اين قانون مستند به خدا است كه با سركوب كردن وجدان ، انسانيت يك انسان هم محو و نابود مى گردد .
((٩٩٩)) آدمى كوه است چون مفتون شود كوه اندر مار حيران چون شود
((١٠٠٠)) خويشتن نشناخت مسكين آدمى از فزونى آمد و شد در كمى
انسان ، آن كوه كه خود را به كاهى مى بازد در بارهء بيت اول دو احتمال مى رود :
احتمال يكم : آدمى با نظر به عظمت روحى كه دارد مانند كوه است ، ولى وقتى كه در بارهء موضوعى بيش از اندازه جلب شد و خود را به آن موضوع باخت موجودى به آن عظمت در ناچيزترين موضوعى كه مورد دلباختگى او است ، واله و حيران مى گردد .
احتمال دوم - آدمى وقتى كه مفتون و دلباختهء چيزى مى شود ، در راه به دست آوردن آن و بر طرف كردن موانع از پيش پايش ، نيرو و مقاومتى مانند كوه پيدا مى كند ، و در بارهء همان چيز اگر چه بسيار محقر هم بوده باشد خود را مى بازد .
اگر چه بيت فوق روى قاعده ، محتمل يكى از دو معنا است ، ولى هر دو احتمال در وضع روانى انسانها قابل مشاهده است براى توضيح اين مطلب مى گوييم :