تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٤ - قصهء اهل ضروان و حيله كردن ايشان تا بىزحمت درويشان باغ را قطاف كنند
قصهء اهل ضروان و حيله كردن ايشان تا بىزحمت درويشان باغ را قطاف كنند .
((٤٧٤)) قصهء اصحاب ضروان خوانده اى پس چرا در حيله جويى مانده اى
((٤٧٥)) حيله مى كردند كژدم نيش چند كه برند از روزىِ درويش چند
((٤٧٦)) شب همه شب مى سگاليدند مكر روى در رو كرده چندين عمر و بكر
((٤٧٧)) خفيه مى گفتند سرها آن بدان تا نبايد كه خدا دريابد آن
((٤٧٨)) با گل انداينده اسگاليده گل دست كارى مى كند پنهان ز دل
((٤٧٩)) گفت لا يعلم هواك من خلق ان فى نجواك صدقاً ام ملق
((٤٨٠)) كيف يغفل عن ظعين قد غداً من يعاين اين مثواه غدا
((٤٨١)) اينما قد هبطا او صعدا قد تولاه و احصى عددا خفيه مى كردند اسرار از خدا آن سگان جاهل از جهل و عمى گوش كن اكنون حديث خواجه را كاو سوى ده چون شد و ديد او جزا
((٤٨٢)) گوش را اكنون ز غفلت پاك كن استماع هجر آن غمناك كن تا چه ها ديد از بلا و از عنا در ره ده چون شد از شهر او جدا
((٤٨٣)) آن زكاتى دان كه غمگين را دهى گوش را چون پيش دستانش نهى
((٤٨٤)) بشنوى غمهاى رنجوران دل فاقهء جان شريف از آب و گل
((٤٨٥)) خانهء پر دود دارد پر فنى مر و را بگشا ز اصغا روزنى
((٤٨٦)) گوش تو او را چو راه دم شود دود تلخ از خانهء او كم شود
((٤٨٧)) غم گسارى كن تو با ما اى روى كه به سوى رب اعلا مى روى
((٤٩٠)) اين تردد عقبهء راه حق است اى خنك آن را كه پايش مطلق است
((٤٩١)) اين تردد مى رود بر راه راست ره نمى دانى به جز گامى كجاست