تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨١ - رسيدن خواجه و قومش به سوى ده و ناديده و ناشناخت آوردن روستايى ايشان را
((٦٤٠)) بندهء يك مرد روشن دل شوى به كه بر فرق سر شاهان روى
((٦٤١)) از ملوك خاك جز بانگ دهل تو نخواهى يافت اى پيك سبل
((٦٤٢)) شهريان خود ره زنان نسبت به روح روستايى كيست گيج بىفتوح
((٦٤٣)) اين سزاى آن كه بىتدبير عقل بانگ غولى آمدش بگزيد نقل
((٦٤٤)) چون پشيمانى ز دل شد يا شغاف ز ان سپس سودى ندارد اعتراف چون پشيمان گشت از دل ز آنچه كرد بعد از آن سودى ندارد آه سرد
((٦٤٥)) آن كمان تيز اندر دست او گرگ جويان و ز گرگ او بىخبر
((٦٤٧)) هر پشه هر كيك چون گرگ و دده اندر آن ويرانشان زخمى زده
((٦٤٨)) فرصت آن پشه راندن هم نبود از نهيب حملهء گرگ عنود
((٦٤٩)) تا نيايد گرگ آسيبى زند روستايى ريش خواجه بر كند
((٦٥٠)) اين چنين دندان گزان تا نيم شب جانشان از ناف مى آمد به لب
((٦٥١)) ناگهان تمثال گرگ هشته اى سر بر آورد از فراز پشته اى
((٦٥٢)) تير را بگشاد آن خواجه ز شست زد بر آن حيوان كه تا افتاد پست
((٦٥٣)) اندر افتادن ز حيوان باد جست روستايى هاى كرد و كوفت دست
((٦٥٤)) ناجوانمردا كه خر كرهء من است گفت نى اين گرگ چون اهريمن است
((٦٥٥)) اندر او اشكال گرگى ظاهر است شكل او از گرگى او مخبر است
((٦٥٦)) گفت نى بادى كه جست از زير وى مى شناسم همچنان كآبى ز مى
((٦٥٧)) كشتهاى خر كرّهام را در رياض كه مبادت بسط هرگز ز انقباض
((٦٥٨)) گفت نيكوتر تفحص كن شب است شخصها در شب ز ناظر محجب است
((٦٥٩)) شب غلط بنمايد و مبدل بسى ديد صائب شب ندارد هر كسى
((٦٦٠)) هم شب و هم ابر و هم باران ژرف اين سه تاريكى غلط آرد شگرف
((٦٦١)) گفت آن بر من چو روز روشن است مى شناسم باد خر كرّهء من است
((٦٦٢)) در ميان بيست باد آن باد را مى شناسم چون مسافر زاد را