تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٦ - رجوع به حكايت خواجه و روستايى
رجوع به حكايت خواجه و روستايى
((٤٣٩)) خواجهء حازم بسى عذر آوريد پس بهانه كرد با ديو مريد
((٤٤٠)) گفت اين دم كارها دارم مهم گر بيايم آن نگردد منتظم
((٤٤١)) شاه كار نازكم فرموده است ز انتظارم شاه شب نغنوده است
((٤٤٢)) من نيارم ترك امر شاه كرد من نتانم شد بر شه روى زر
((٤٤٣)) هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص مى رسد از من همى جويد مناص
((٤٤٤)) تو روا دارى كه آيم سوى ده تا در ابرو افكند سلطان گره
((٤٤٥)) بعد از آن درمان خشمش چون كنم زنده خود را زين مگر مدفون كنم
((٤٤٦)) زين نمط او صد بهانه باز گفت حيله ها با حكم حق نفتاد جفت
((٤٤٧)) گر شود ذرات عالم حيله پيچ با قضاى آسمان هيچند هيچ
((٤٤٨)) چون گريزد اين زمين از آسمان چون كند او خويش را از وى نهان
((٤٤٩)) هر چه آيد ز آسمان سوى زمين نى مفرّ دارد نه چاره نه كمين
((٤٥٠)) آتش از خورشيد مى بارد بر او او به پيش آتشش بنهاده رو
((٤٥١)) ور همى طوفان كند باران بر او شهرها را مى كند ويران بر او
((٤٥٢)) شده تسليم او ايوب وار كه اسيرم هر چه مى خواهى بيار
((٤٥٣)) اى كه جزو اين زمينى سر مكش چون كه بينى حكم يزدان درمكش
((٤٥٤)) چون خلقناكم شنيدى من تراب خاك باشى حسب از وى رو متاب
((٤٥٥)) بين كه اندر خاك تخمى كاشتم گرد و خاكى و منش افراشتم
((٤٥٦)) حملهء ديگر تو خاكى پيشه گير تا كنم بر جمله ميرانت امير
((٤٥٧)) آب از بالا به پستى در شود آن كه از پستى به بالا بر رود
((٤٥٨)) گندم از بالا بريزد خاك شد بعد از آن آن خوشهء چالاك شد
((٤٥٩)) دانهء هر ميوه آمد در زمين بعد از آن سرها بر آورد از دفين