تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٥ - نواختن مجنون آن سگى را كه مقيم كوى ليلى بود
نواختن مجنون آن سگى را كه مقيم كوى ليلى بود
((٥٦٧)) همچون مجنون كاو سگى را مى نواخت بوسه اش مى داد و پيشش مى گداخت
((٥٦٨)) پيش او مى گشت خاضع در طواف همچو حاجى گرد كعبه بىگزاف هم سر و پايش همى بوسيد و ناف هم جلاب و شكَّرش مى داد صاف
((٥٦٩)) بو الفضولى گفت كاى مجنون خام اين چه شيداست اين كه مى آرد مدام
((٥٧٠)) پوز سگ دايم پليدى مى خورد مقعد خود را به لب مى استرد
((٥٧١)) عيبهاى سگ بسى او مى شمرد عيب دان از غيب دان بويى نبرد
((٥٧٢)) گفت مجنون تو همه نقشى و تن اندر آ بنگر تو از چشمان من
((٥٧٣)) كاين طلسم بستهء موليست اين پاسبان كوچه ليلى است اين
((٥٧٤)) همتش بين و دل و جان و شناخت كو كجا بگزيد و مسكن گاه ساخت
((٥٧٥)) او سگ فرّخ رخ كهف من است بلكه او هم درد و هم لهف من است آن سگى كه گشت در كويش مقيم خاك پايش به ز شيران عظيم
((٥٧٦)) آن سگى كاو باشد اندر كوى او من به شيران كى دهم يك موى او
((٥٧٧)) آن كه شيران مر سگانش را غلام گفتن امكان نيست خامش و السلام
((٥٧٨)) گر ز صورت بگذريد اى دوستان جنت است و گلسِتان در گلستان
((٥٧٩)) صورت خود چون شكستى سوختى صورت كل را شكست آموختى
((٥٨٠)) بعد از آن هر صورتى را بشكنى همچو حيدر باب خيبر بر كنى
((٥٨١)) سغبهء صورت شد آن خواجهء سليم كو به ده مى شد به گفتار سقيم
((٥٨٢)) سوى دام آن تملق شادمان همچو مرغى سوى دانهء امتحان از كرم دانست آن مرغ حريص دانه را با دام ليكن شد محيص
((٥٨٣)) از كرم دانست مرغ آن دانه را غايت حرص است نه جود آن عطا
((٥٨٤)) مرغكان در طمْع دانه شادمان سوى آن تزوير پرّان و دوان