تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٠ - تفسير ابيات
دل حق جوى از اين شكنجه و مشقت كه تو در بارهء او روا مى دارى شكايت به خدا مى كند و مى گويد :
پروردگارا داد از دست اين گرگ كهنسال و درنده كه جانم را بستوه آورده است . خدا به او پاسخ مى دهد كه وقت آن كه تاخت و تاز حيوانى او به سر آيد ، نزديك شده است ، كمى صبر و تحمل نماى . من داد تو را از دست هر نادان خواهم گرفت .
آرى ، جز خداى دادگر مطلق كسى نيست كه حقيقتاً داد مظلومان را از ستمكاران بگيرد . آن دل حق جوى مى گويد : خداوندا صبر و شكيبايىام تمام شده است ، من ديگر بفراق روى تو تحملى ندارم .
من چونان احمد مرسل صلى الله عليه و آله هستم كه در دست يهود نادان گرفتار شدهام ، من آن صالح پيامبرم كه در دست ثمود اسير گشتهام . [١] اى خدا اى سعادت بخش جان پيامبران يا مرا بكش ، يا مرا به سوى خود بخوان ، يا خود به سر وقتم بيا .
فراق و جدايى از تو درديست كه مردم كافر نمى توانند تحمل كنند ، ما كه از شيفتگان و ياران توايم ، چگونه مى توانيم تحمل نماييم ؟ [ چرا مردم كافر در روز رستاخيز آرزو خواهند كرد كه اى كاش خاك مى گشتند ، علتش روشن است ] زيرا در آن روز است كه تلخى فراق الهى را خواهند چشيد .
[١] شاعر تواناى عرب از همين مضمون در بارهء خود استفاده كرده است : انا ترب الندى و رب القوافى * و سهام العدى و غيظ الحسود ما مقامى بأرض نخلة الا * كمقام المسيح بين اليهود انا فى امة تداركها الله * غريب كصالح فى ثمود ( منم مرد شايستهء سخاوت و قهرمان قافيه ها و تير به چشمان دشمن و وسيله ناراحتى و تنگدلى حسودان . موقعيت من در كوفه همان است كه حضرت مسيح در ميان يهود داشت . من در ميان مردمى كه خداوند آنها را گرفتار كرده است چنان غريب و بيگانه هستم كه صالح عليه السلام در ميان قوم ثمود . ) .