تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٢ - تفسير ابيات
باقى داستان رفتن خواجه به دعوت روستايى به سوى ده
آيه
باقى داستان رفتن خواجه به دعوت روستايى به سوى ده
((٤١٤)) روستايى در تملق شيوه كرد تا كه حزم خواجه را كاليوه كرد
((٤١٥)) از پيام اندر پيام او خيره شد تا زلال حزم خواجه تيره شد
((٤١٦)) هم از آن جا كودكانش در پسند نرتع و نلعب به شادى مى زدند
((٤١٧)) همچو يوسف كش ز تقدير عجب نرتع و نلعب برد از ظلّ اب
((٤١٨)) آن نه بازى بلكه جانبازيست آن مشنو آن را كآن زيان دارد زيان
((٤١٩)) هر چه از يارت خدا اندازد آن مشنو آن را كآن زيان دارد زيان
((٤٢٠)) گر بود آن سود صد در صد مگير بهر زر مگسل ز گنجور اى فقير
((٤٢١)) اين شنو كه چند يزدان زجر كرد گفت اصحاب نبى گرم و سرد
((٤٢٢)) ز انكه بر بانگ دهل در سال تنگ جمعه را كردند باطل بىدرنگ
((٤٢٣)) تا نبايد ديگران ارزان خرند ز ان جلب صرفه ز ما ز ايشان برند
((٤٢٤)) ماند پيغمبر به خلوت در نماز با دو سه درويش ثابت پر نياز
((٤٢٥)) گفت طبل لهو بازرگانيى چونتان ببريد از ربانئى
((٤٢٦)) قد فضضتم نحو قمع هائماً ثم خليتم نبياً قائماً
((٤٢٧)) بهر گندم تخم باطل كاشتيد و آن رسول حق را بگذاشتيد
((٤٢٨)) صحبت او خير من لهو است و مال بين كه را بگذاشتى چشمى بمال
((٤٢٩)) خود نشد حرص شما را اين يقين كه منم رزاق خير الرازقين
((٤٣٠)) آن كه گندم را ز خود روزى دهد كى توكَّلهات را ضايع نهد
((٤٣١)) از پى گندم جدا گشتى از آن كه فرستاده است گندم ز آسمان
آيه « قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَإِنَّا لَه لَناصِحُونَ . أَرْسِلْه مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَه لَحافِظُونَ ١٢ : ١١ - ١٢ . » (١)
(١) سوره يوسف ، آيهء ١٠ و ١١ . .