تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٥ - باقى قصهء اهل سبا
مى گويد : شگفتا اين گرفتگى و انقباض روانى از چيست ؟ بايد اين دزد متوجه باشد كه اين حالت مشقت بار ناشى از گريهء آن مظلوم است كه ستمديدهء او است . اگر به اين انقباض اعتنايى كند ، بادهاى اصرار به معصيت ، آتش آن گرفتگى را شعله ور مى سازد ، تدريجاً گرفتگىهاى جزئى به انقباض سختتر و با مقاومت تر تبديل شده و آن پديده هاى غير محسوس ( قبضهاى فكرى ) محسوس مى گردد و نشانه هاى خود را به او محسوس مى سازد .
اين انقباضهاى روانى مانند زندان و چار ميخ است ، آنها مانند ريشه هايى است كه براى خود شاخه ها خواهد رويانيد . پس از آن كه ريشه در جاى خود جاى گير شد ، شاخه و برگ و ميوه هاى خود را آشكار خواهد ساخت .
قبض و بسط روانى ريشه هايى هستند كه بمقتضاى ماهيت خود فعاليت خواهند كرد .
وقتى كه احساس كردى : ريشهء بدى در درون تو نفوذ كرده است ، فورا آن ريشه را از اصل قطع كن و اگر ديدى ريشهء عالى انبساط در درونت گسترده شده است براى نيرومند و بارور ساختن آن ، به وسيلهء تزكيهء بيشتر نفس و كسب حالات روحانى سيرابش كن .
باقى قصهء اهل سبا
باز گردد قصهء اهل سبا باز گو تا باز گويم مرحبا
((٣٦٤)) آن سبا ز اهل سبا بودند خام كارشان كفران نعمت با كرام
((٣٦٥)) باشد آن كفران نعمت در مثال كه كنى با محسن خود تو جدال
((٣٦٦)) كه نمى بايد مرا اين نيكويى من برنجم زين چه رنجه مى شوى
((٣٦٧)) لطف كن اين نيكويى را دور كن من نخواهم چشم زودم كور كن
((٣٦٨)) پس سبا گفتند باعد بيننا شيننا خير لنا خذ زيننا
((٣٦٩)) ما نمى خواهيم اين ايوان و باغ نى زمان خوب و نى امن و فراغ
((٣٧٠)) شهرها نزديك هم ديگر بُدست آن بيابان است خوش كانجا دد است