تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٧ - باقى قصهء اهل سبا
((٣٩٦)) بهر مظلومان همى كندند جان در چَه افتادند و مى گفتند آه
((٣٩٧)) پوستين يوسفان بشكافتند آن چه مى كردند يك يك يافتند
((٣٩٨)) كيست آن يوسف دل حق جوى تو چون اسيرى بسته اندر كوى تو
((٣٩٩)) جبرئيلى را بر استون بسته اى پرّ و بالش را به صد جا خسته اى
((٤٠٠)) بيش او گوساله بريان آورى كه كشى او را به كهدان آورى
((٤٠١)) كه بخور اين است ما را لوت و پوت نيست او را قوت جز ذكر و قنوت
((٤٠٢)) زين شكنجه و امتحان آن مبتلا مى كند از تو شكايت با خدا
((٤٠٣)) كاى خدا افغان ازين گرگ كهن گويدش نك وقت آمد صبر كن
((٤٠٤)) داد تو واخواهم از هر بىخبر داد كه دهد جز خداى دادگر
((٤٠٥)) او همى گويد كه صبرم شد فنا در فراق روى تو يا ربنا
((٤٠٦)) احمدم درمانده در دست يهود صالحم افتاده در حبس ثمود
((٤٠٧)) اى سعادت بخش جان انبيا يا بكش يا باز خوانم يا بيا
((٤٠٨)) با فراقت كافران را تاب نيست اين فراق اندر خور اصحاب نيست كافران گويند در وقت عذاب هر يكى يا ليتنى كنت تراب
((٤٠٩)) حال او اين است كاو خود ز ان سو است چون بود بىتو كسى كآن تو است
((٤١٠)) حق همى گويد كه آرى اى نزه ليك بشنو صبر آور صبر به صبح نزديك است خامش دم مزن كاندر آمد وقت بيرون آمدن
((٤١١)) صبح نزديك است خامش كم خروش من همى كوشم پى تو تو مكوش كوشش من به كه كوششهاى تو داروى تلخم به از حلواى تو هين تحمل كن برو خاموش شو كمترك جنبان زبان رو گوش شو حيلت و مكر و دغا بازيش دان هر چه از يارت جدا اندازد آن
((٤١٢)) شد ز حد هين باز گرد اى يار گرد روستايى خواجه را بين خانه برد
((٤١٣)) قصهء اهل سبا يك گوشه نه آن بگو كه خواجه چون آمد به ده ؟