تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٣ - از آن در رانده از اين در مانده ، بسوز و تباه شو
بيت اول مضمون مستقلى را در بر دارد و بيت دوم يك اصل كلى را گوشزد مى كند ، ولى با نظر دقيق احتمال اول مناسبتر به نظر مى رسد و به هر تقدير مضمون بيت دوم يكى از عالىترين مطالب را بيان مى دارد كه به طور اختصار به شرح و تحليل آن مى پردازيم :
اگر بتوانيم مجموع تاريخ بشرى را به يك قافلهء خود آگاه تشبيه كنيم ، حقيقتى را كه جلال الدين بيان مى كند ، به اين صورت در مى آيد :
قافلهء بشرى مبدئى دارد و پايانى ، آغازى دارد و انجامى ، هر فردى كه در اين كاروان پر معنى شركت كرده و با آنها به راه افتاده است ، بايد به دو طرف اين سلسلهء طولانى متوجه باشد و موقعيت واقعى خود را دريابد ، ولى متأسفانه جريان امور قافلهء مزبور غير از آن است كه ما تصور مى كنيم ، زيرا همواره عدهء كمى بودهاند كه از هدف حركت مجموع قافله هدفى براى خود تعيين كرده و هشيارانه قدم برداشتهاند . اكثريت افراد جزء ناخود آگاه كاروان بشريتاند ، زنگ قافله نواخته مى شود ، راه مى افتند ، خندهاى دسته جمعى مى بينند ، مى خندند ، گريهاى را مى شنوند مى گريند ، بدون اين كه بدانند چه مى كنند ، مى ايستند و مى نشينند و بر مى خيزند ، چند نفر در كاروان گلاويز مى شوند ، اينان هم ناخود آگاه بجنگ مى پردازند و . . . خلاصه :
بر خيالى صلحشان و جنگشان بر خيالى نامشان و ننگشان
اين بىنوايان نمى روند ، بلكه آنان را مى برند ، اين آلات حركتى ندارند ، بلكه آنها را تحريك مى كنند ، نمى نشينند بلكه آنان را مى نشانند ، پروانهء زندگى و مرگشان احتياج به امضا دارد . پس اينان همان ذغالها و هيزمها هستند كه هر وقت قافله سالاران سود جو براى استراحت بنشينند ، آنان را مى سوزانند و هنوز بقاياى بر افروختگى آنان از بين نرفته ، قافله راه خود را پيش مى گيرد و باد و باران و ساير عوامل تخريب كننده ، بساط آن بر افروختهء باقيمانده را هم برمى چينند .
اگر اين بلا تكليفى مربوط به خود انسان بوده باشد ، يعنى با داشتن توانايى و اختيار خود را به صورت چوب و ذغال در آورد كه با دل خواه قافله سالاران خواهد سوخت