تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٦ - رفتن خواجه و قومش به سوى ده
رفتن خواجه و قومش به سوى ده
((٥٣٢)) خواجه و بچگان جهازى ساختند بر ستوران جانب ده تاختند
((٥٣٣)) شادمانه سوى صحرا راندند سافروا كى تغنموا بر خواندند
((٥٣٤)) كز سفرها بنده كيخسرو شود بىسفرها ماه كى خسرو شود
((٥٣٥)) از سفر بيدق شود فرزين راد وز سفر يابيد يوسف صد مراد
((٥٣٦)) روز روى از آفتابى سوختند شب ز اختر راه مى آموختند
((٥٣٧)) خوب گشته پيش ايشان راه زشت از نشاط ده شده ره چون بهشت
((٥٣٨)) تلخ از شيرين لبان خوش مى شود خار از گلزار هم كش مى شود
((٥٣٩)) حنظل از معشوق خرما مى شود خانه از هم خانه صحرا مى شود
((٥٤٠)) اى بسا از نازنينان خار كش بر اميد گلعذارى ماه وش
((٥٤١)) اى بسا حمّال گشته پشت ريش از براى دل بر مه روى خويش
((٥٤٢)) كرده آهنگر جمال خود سياه تا كه شب آيد ببوسد روى ماه
((٥٤٣)) خواجه تا شب بر دكانى چهار ميخ ز انكه سروى در دلش كردست بيخ
((٥٤٤)) تاجرى دريا و خشكى مى رود آن به مهر خانه شيئى مى رود
((٥٤٥)) هر كه را با مرده سودايى بود بر اميد زنده سيمايى بود
((٥٤٦)) آن دروگر روى آورده به چوب بهر خوب خود گزيده رنج و كوب
((٥٤٧)) بر اميد زندهاى كن اجتهاد كاو نگردد بعد روزى دو جماد
((٥٤٨)) هين مكن تو مونسى را با خسى عاريت باشد در او آن مونسى
((٥٤٩)) انس تو با مادر و بابا كجاست گر به جز حق مونسانت را وفاست
((٥٥١)) انس تو با شير و با پستان نماند نفرت تو از دبيرستان نماند
((٥٥٢)) آن شعاعى بود بر ديوارشان جانب خورشيد وارفت آن نشان
((٥٥٣)) بر هر آن چيزى كه افتد آن شعاع تو بر آن هم عاشق آيى اى شجاع