تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٦ - مستى بز از ديدن ماده و جستن او به كوه مقابل
مستى بز از ديدن ماده و جستن او به كوه مقابل
((٨٠٨)) آن بز كوهى بر آن كوه بلند بر دَوَد از بهر خوردى بىگزند
((٨٠٩)) تا علف چيند ببيند ناگهان بازى ديگر ز حكم آسمان
((٨١٠)) بر كُهى ديگر بر اندازد نظر ماده بز بيند بر آن كوه دگر
((٨١١)) چشم او تاريك گردد در زمان بر جهد سر مست زين كُه تا بدان
((٨١٢)) آن چنان نزديك بنمايد و را كه دويدن گرد بالوعه سرا (١)
((٨١٣)) آن هزاران گز دو گز بنمايدش تا ز مستى ميل جستن آيدش
((٨١٤)) چون كه بجهد در فتد اندر ميان در ميان هر دو كوه بىامان
((٨١٥)) او ز صيادان به كه بگريخته خود پناهش خون او را ريخته
((٨١٦)) شسته صيادان ميان آن دو كوه انتظار اين قضاى با شكوه
((٨١٧)) باشد اغلب صيد اين بز اين چنين ور نه چالاك است و چست و خصم بين
((٨١٨)) رستم ار چه با سر و سبلت بود دام پا گيرش يقين شهوت بود
((٨١٩)) همچو من از مستى شهوت ببر مستى شهوت ببين اندر شتر
((٨٢٠)) باز اين مستى و شهوت در جهان پيش مستىّ ملك دان مستهان
((٨٢١)) مستى آن مستى اين بشكند او به شهوت التفاتى كى كند ؟
((٨٢٢)) آب شيرين تا نخوردى آب شور خوش نمايد چون درون ديده نور
((٨٢٣)) قطرهاى از باده هاى آسمان بر كند جان را ز مى وز ساقيان
((٨٢٤)) تا چه مستىها بود املاك را وز جلالت روحهاى پاك را
((٨٢٥)) كه ببويى دل بدان مى بسته اند خمّ بادهء اين جهان بشكسته اند
((٨٢٦)) جز مگر آنها كه نوميدند و دور همچو كفار نهفته در قبور
(١) بالوعه چاه خانگى را مى گويند كه براى ريختن آب شستشوى لباس و ساير چيزهايى از اين قبيل مى سازند . .