تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٩ - تفسير ابيات
تو كه بوى خشم شير را استشمام مى كنى ، فورا بر گرد و دست مناجات ببارگاه الهى بر آر .
اهل سبا گرد و خاك گرگ را ديدند ، ولى به همان پليدى و چريدن در علفزار هوا و هوسشان ادامه دادند ، در دنبال همان گرد ناچيز گرگ سترگ نيرومند به سراغشان آمد و آن گوسفندان بد بخت را كه ديده از چوپان عقل و خرد بر بسته بودند ، پاره پاره كرد و نابودشان ساخت .
آنان در مقابل دل سوزى و خير خواهى چوپانان الهى ، گستاخانه مى گفتند : كه برويد دنبال كارتان ، ما احتياجى به چوپان نداريم و خودمان خيلى چوپانتر از شما هستيم ما كه خود اشراف و سروران قوم هستيم ، به چه علت دنباله رو شما باشيم ؟ تعصبهاى جاهليت مغز پوك آنها را آكنده ، زاغ سيه روزى بر مرغزار زندگيشان بانگ نابود باد بر آورده بود .
آنان چاه ها به ستمديده گان مى كندند و خودشان در همان چاهها افتاده و آه و ناله ها سر مى دادند ، پوستين يوسف صفتان جامعه را مى شكافتند و با اين كار پوست خودشان را مى كندند .
آنان حتى يوسف وجود خود را كه اسير كوى موجوديتشان بود ، به دست گرگ هوى و هوس مى سپردند ، اين يوسف وجود كيست ؟ اين همان دل حق جوى آنها بود .
مى دانى با اين بىاعتنايى به دل حق جوى خود چه مى كنى ؟ مانند اين كه جبرئيل آن فرشتهء عظيم الشان را به ستونى بسته و پر و بالش را از صد جا مجروح ساخته و شكستهاى ، آن گاه براى احترام او ، كباب گوشت گوساله مى آورى ، گاه ديگر او را به كاهدانى كه گاو و الاغ است مى برى و مى گويى : اى دل حق جوى فرشتهء نازنين بخور ، غذاى ما همين است و بس ، در صورتى كه غذاى دل حق جو جز بياد خدا بودن و نيايش و كرنش به پيشگاه او چيز ديگرى نيست .