تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٥ - تفسير ابيات
توانسته است داراى آن وصف وحدت عالى بوده باشد كه جهان و انسان را در خود دريابد .
دريغا ، فهم و ادراك مردم در تنگناى طبيعت چنان محاصره شده است كه حتى توانايى آن را ندارند كه سر بر گردانند و چشم باز كنند و عرصهء وسيعترى را دريابند . اين مردم كه با تمام شكوه و زيبايى و توانايى مادى در مقابل ديده گان ما صبح و شام در حركتند ، گلويى براى فرو بردن حقايق و واقعيات ندارند .
اينان تشنه و گرسنه حقايق نيستند ، اگر هم واقعاً تشنگى و گرسنگى داشته باشند ، خود را درك نمى كنند و اگر درك كنند ، كو آن استعداد و گلو كه غذاى الهى و آب حيات را بگيرند و هضم نمايند ؟ اى ضياء الحق اى كسى كه مى توان بدون خجلت تو را با نام انسان صدا كرد . تويى كه مى توانى با نيروى روحانى و هوش و راى نافذت ، غذاى حلوا را به سنگ عرضه كنى ، آن سنگ خارا ماهيت جامد خود را عوض كند و دهان بگشايد و غذاى روحانى تو را تناول كند .
[ وقتى كه مى گويم : سنگ خارا هم مى تواند فعاليت روح را بپندارد و در خود منعكس بسازد ، مردم كوته بين با جملاتى از قبيل « نمى شود » ، « ممكن نيست » ، پلك چشم را روى هم مى گذارند كه بگويند : آفتابى وجود ندارد ] تو مگر نمى بينى كوه طور كه انبوهى از سنگ و شن جامد است چگونه در موقع تجلى انوار الهى استعداد درونى خود را بروز داد و مخمور تابش خورشيد الهى گشت ؟ آرى كوه طور مخمور گشت و متلاشى شد و به رقص و جست و خيز در آمد .
[ حالا بياييد اصل قضيه را بررسى كنيم ] اين حقيقت را بپذيريد كه آن چه كه افراد انسانى مى توانند بيك ديگر بدهند و از يكديگر بگيرند ، فقط لقمه و غذاى ناچيزى است كه به دست مى آورند و مى دهند و مى گيرند ، اما استعداد پذيرش لقمه و وسيلهء هضم لقمه و گلو تنها از عطاياى خداونديست . زيرا قوانين و خاصيتهاى