تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٧ - روايت
((٥٥٤)) عشق تو بر هر چه آن موجود بود آن ز وصف حق چو زر اندود بود
((٥٥٥)) چون زرى با اصل رفت و مس بماند از زرىّ خويشتن مفلس بماند طبع بر آمد طلاق او بخواند پشت بر وى كرد و دست از وى فشاند
((٥٥٦)) از زر اندود صفاتش پا مكش از جهالت قلب را كم گوى خوش
((٥٥٧)) كان خوشى در قلبها عاريتى است زير زينت مايهء بىزينتى است
((٥٥٨)) زرّ روى قلب در كان مى رود سوى آن كان رو كه در خور مى رود
((٥٥٩)) نور از ديوار تا خور مى رود تو بدان خور رو كه در خور مى رود
((٥٦٠)) زين سپس مى جو تو آب از آسمان چون نديدى تو وفا در ناودان
((٥٦١)) معدن دنبه نباشد دام گرگ كى شناسد معدن آن گرگ سترگ
((٥٦٢)) زر گمان بردند بسته در گره مى شتابيدند مغروران به ده
((٥٦٣)) همچنين خندان و رقصان مى شدند سوى آن دولاب چرخى مى زدند
((٥٦٤)) چون همى ديدند مرغى مى پريد جانب ده صبر جامه مى دريد هر نسيمى كز سوى ده مى وزيد گوييا روح روان مى پروريد
((٥٦٥)) هر كه مى آمد ز ده از سوى او بوسه مى دادند خوش بر روى او
((٥٦٦)) كه تو روى يار ما را ديده اى پس تو جان را جان و ما را ديده اى
روايت عن النَّبىّ صلى الله عليه و آله : « سافروا تصحوا تغنموا . » (١) ( [ از پيامبر اكرم نقل شده است ] مسافرت كنيد ، بهبودى به دست بياوريد و سود ببريد ) .
« عن الامام الصادق عليه السلام قال فى حكمه آل داود عليه السلام : ان على العاقل ان لا يكون ظاعنا الا فى تزود لمعاد او مرمة لمعاش او طلب لذة فى غير محرم . » (٢)
(١) جامع صغير ، سيوطى ، ج ٢ ص ٢٩ . .
(٢) سفينه البحار ، ج ١ ، ص ٦٢٥ . .