تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٣ - تفسير ابيات
جزئى از آدم زندهء دلاور بوده باشد . آن جمادات محقر به صورت صفات آدمى در آمده و تا فراز عرش برين بپرواز در مى آيند . [ زبان حالى دارند كه مى توان با گوش دل سخنشان را شنيد ] مى گويند : ما از جهان زنده سرازير شديم ، باز از اين عالم پست جمادى سوى بالا رفتيم ، آرى :
((٤٦٤)) جمله اجزاء در تحرك در سكون ناطقان كانّا إليه راجعون
((٤٦٥)) ذكر و تسبيحات اجزاى نهان غلغلى افكنده اندر آسمان [
خلاصه ] قضاى الهى كارهاى شگفت انگيز خود را شروع كرده بود كه بىنوا شهر نشين را به وسيلهء يك روستايى محقر در شطرنج حوادث مات كرده بود .
بلى ، با هزاران انديشه و احتياط كارى كه خواجهء شهرى داشت بالاخره در كشاكش قضامات گشت و سفرى را پذيرفت كه او را در معرض آفات قرار داد .
[ خواهيد گفت : چرا آن شهرى بگرداب قضا سر نگون شد ؟ ] پاسخ شما اين است كه آن بىچاره بر ثبات و استقلال خويش اعتماد كرد ، او اگر چه مانند كوه بسيار سنگين و سر بفلك افراشته بود ، اما به جهت آن غرور ، آبى كه بقدر نيم سيل بود او را از پاى در افكند .
در آن هنگام كه قضاى الهى سر از نهانگاه اسرار بيرون آورد ، عقلا و انديشمندان كور و كر شوند و ماهيان از دريا بيرون افتند و مرغ پرنده در فضا در دام زمينى ناتوان گردد ، پرى و ديو را در توى شيشه بيندازد و هاروت را به بابل بكشد .
مگر آن هشياران كه وقتى ورود قضا را استشمام كردند به قضاى الهى بگريزند .
اينان با گريز به مشيت الهى نيرويى دريافت مى كنند كه هيچ نحس و شومى كرات در آنها اثر نمى كند .
در هنگام شروع طوفان قضا هيچ حيلهاى جز پناه بردن به مشيت الهى وجود ندارد .