تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٣ - مسئلهء ششم - قبض و بسط وجدان الهى
چگونه كارگاه صنعم را كه مطابق مشيت خود ساختهام ضايع و خراب مى سازم ؟ اين تويى كه خود را فداى وفايان نموده و از بد گمانى به من به سوى بىوفايان مى روى . من از سهو و بىوفايىها برى هستم چرا بايستى از گرايش به سوى من بد گمان شوى ؟ تو اين بد گمانى را به آن جا ببر كه در مقابل فردى مانند خودت قامت خم مى كنى . در اين زندگانى محدودت دوستان و يارانى به خود گرفتى [ زندگانيت را در راه به دست آوردن آنها سپرى نمودى ] اكنون اگر بگويم : آنان چه شدند ؟ خواهى گفت : همه بار سفر بستند و رفتند .
اينان دو نوع انسانها بودند :
١ - نيكان و راد مردان ، راه آنان به سوى چرخ برين بود .
٢ - مردان فسق و فجور ، آنان هم به سيه چال سقوط نگون سار گشتند .
اما تو بىنوا نه به آن راد مردان رسيدى و نه با اين فساق تبه كار تا اقلا از لذايذ موقت دنيا بهره ور شوى مى دانى مثل تو چيست ؟ مثل تو همان هيزم است كه كاروان راهرو در وسط راه براى استراحت بنشانند و آن را بسوزانند و از آتشش بهره بردارى كنند ، سپس آن آتش را در وسط بيابان بگذارند و بگذرند .
اى ياور دلاور من برو دامن كبرياى آن موجود برتر را بگير كه ما فوق بالا و پايين است .
آن خداى بزرگ نه مانند عيسى عليه السلام است كه بر آسمان برود و نه مانند قارون بزير زمين رهسپار گردد ، او همواره و در همه جا خواه در مكان باشى و خواه در لا مكان با تو بوده و خواهد بود . تو در آن هنگام كه از خانه و دكان و همه چيز دست بشويى باز با تو مى باشد .
آن خدايى است كه از كدورتها صفا بيرون مى آورد و جفاهاى تو را به جاى وفا مى پذيرد .