تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٢ - تفسير ابيات
اولًا صوفى را با يك حيلهء ماهرانه از آن جمع كنار نموده و براى گليم آوردن كه دوستان در آن باغ رويش بنشينند و لذتى ببرند فرستاد .
هنگامى كه صوفى رفت و باغبان با فقيه و علوى خلوت كردند ، روى بفقيه كرده گفت : تو فقيه ما هستى اين آقا هم علوى و شريف النسب است ، ما به فتواى شما شئون زندگىمان را تنظيم مى كنيم و با پر و بال دانش شما بپرواز در مى آييم .
اين مرد علوى هم شاه زاده و از خاندان مصطفى صلى الله عليه و آله و بزرگ ما است . آن صوفى شكم پرست خسيس كيست كه بتواند با شما بزرگان همنشين باشد ؟ اگر صوفى بر گردد از خود طردش كنيد ، يا مانند پنبه آن قدر بزنيد كه از هم متلاشى شود ، سپس يك هفته در اين باغ و چمنزار از منظره و ميوه هاى رنگارنگش بهره بردارى كنيد . اصلا باغ چيست ؟ جان من در اختيار شما است ، شما در محبوبيت مانند چشم راست من هستيد .
باغبان با اين گونه سخنان در دل آنها وسوسه انداخت و دانهء جدايى از صوفى را در قلب آن دو نفر پاشيد .
آه كه اين دانه هاى شوم چه اتحادها را به نفاق و اختلاف تبديل مى كند .
وقتى كه صوفى براى آوردن گليم بيرون رفت باغبان وسوسه در دل آن دو انداخت و برخاست و چوبى برداشته به دنبال صوفى رفت ، او را پيدا كرده گفت : اى سگ صوفى كه از راه ستيز و تجاوز به باغ مردم وارد مى شوى ، بگو ببينم : اين تعدى و تجاوز را از جنيد بغدادى ياد گرفته اى يا از بايزيد بسطامى ؟ مرد صوفى را كه به تنهايى گرفتارش كرده بود آن قدر زد كه نيم جانش كرد و اعضاى بدنش را از هم شكافت . صوفى وقتى كه قضيه را از ريشه هاى آن درك كرد كه چگونه او را از متحدينش جدا كرد و چگونه دو يار عزيزش فريب باغبان را خوردند ، چنين گفت :
اى دوستان آن چه كه من ديدم و از آن من بود گذشت ، حساب خودتان را داشته باشيد ، شما در پشت سر من دوستى را فراموش كرديد و مرا از اغيار شمرديد