تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٠٠ - تفسير ابيات
خوابيده است ، داروغه متوجه مى شود كه آن مرد مست است ، باو مى گويد : بگو ببينم چه خورده اى ؟ مست مى گويد : از آن چه كه در سبو است خوردهام .
داروغه مى گويد : در سبو چيست ؟ مست پاسخ مى دهد همان چيزى است كه خوردهام . داروغه مى گويد : آن چه كه خورده اى چيست ؟ مست مى گويد : همان چيزى است كه در كوزه مخفى است .
اين سؤال و جواب ميان آن دو نفر به طور دور رد و بدل مى شد ، در نتيجه محتسب مانند خر در گل ماند و نتوانست شراب خوردن مست را اثبات كند . [ چاره اى كه به نظرش رسيد ، اين بود كه ] گفت : آه كن [ تا از بوى دهنش تشخيص بدهد ] مست به جاى آه كردن هوهو كرد . داروغه گفت : من به تو دستور دادم آه كنى تو چرا هوهو كردى ؟ مست پاسخ داد : من در حال نشاط و شادمانى هستم ، تو به من مى گويى : آه بكش آه كشيدن از لوازم درد و اندوه است . محتسب مى گويد : من از اين سخنها و معرفت تراشىها سر در نمى آورم برخيز ، مست مى گويد : كجا برويم ؟ داروغه مى گويد به زندان . مست مى گويد : آقاى محتسب مرا رها كن برو پى كار خودت . مگر از برهنه هم گرو مى توان مطالبه كرد اگر من قدرت راه رفتن داشتم به خانهء خودم مى رفتم ، من اگر عقل و امكانات مناسبى داشتم مانند مشايخ حرفه اى سر دكانم مى نشستم و اگر رأى و تدبيرى داشتم من هم مورد تعظيم و تكريم مردم قرار مى گرفتم ، زنبيلى براى دريوزگى داشتم ، نذورات مى گرفتم .
برو اى محتسب راهت را گم كرده اى ، برو در جستجوى خانقاه ها و ريشهاى انبوه باش .