تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣٩ - دانستن پيغمبر كه سبب رنجورى آن شخص از گستاخى بوده است در دعا
((٢٢٧١)) گفت با او مشورت كن آن چه گفت تو خلاف آن كن و در راه افت
((٢٢٧٢)) نفس خود را زن شناس و ز ان بتر ز انكه زن جز اوست و نفست كل شر
((٢٢٧٣)) مشورت با نفس خود گر مى كنى هر چه گويد كن خلاف آن دنى
((٢٢٧٦)) بر نيايى با وى و استيز او رو برِ يارى بگير آميز او
((٢٢٧٧)) عقل قوت گيرد از عقل دگر پيشه گر كامل شود از پيشه گر
((٢٢٧٩)) وعده ها بدهد تو را تازه به دست كاو هزاران بار آنها را شكست
((٢٢٨٠)) عمر اگر صد ساله خود مهلت دهد اوت هر روزى بهانهء نو نهد
((٢٢٨١)) گرم گويد وعده هاى سرد را جادوى مردى ببندد مرد را
((٢٢٨٢)) اى ضياء الحق حسام الدين بيا كه نرويد بىتو از شوره گيا
((٢٢٨٤)) اين قضا را هم قضا داند علاج عقل خلقان در قضا گيج است و كاج
((٢٢٨٥)) اژدها گشتست آن مار سياه آن كه كرمى بود افتاده به راه
((٢٢٨٧)) حكم خذها لا تخف دادت خدا تا به دستت اژدها گردد عصا
((٢٢٨٨)) هين يد بيضا نما اى پادشاه صبح نو بنما ز شبهاى سياه
((٢٢٨٩)) دوزخى افروخت بر وى دم فسون اى دم تو از دم دريا فزون
((٢٢٩٠)) بحر مكار است و بنموده كفى دوزخ است از مكر بنموده تفى
((٢٢٩١)) ز ان نمايد مختصر در چشم تو تا زبون بينيش و جنبد خشم تو
((٢٢٩٢)) همچنان كه لشكر انبوه بود مر پيمبر را به چشم اندك نمود
((٢٢٩٣)) تا بر ايشان زد پيمبر بىخطر ور فزون ديدى از آن كردى حذر
((٢٢٩٤)) آن عنايت بود و فضل ايزدى احمدا ور نه تو بد دل مى شدى
((٢٢٩٥)) كم نمود او را و اصحاب و را آن جهاد ظاهر و باطن خدا
((٢٢٩٦)) تا ميسر كرد يسرى را برو تا ز عسرى او نگردانيد رو