تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٣ - تفسير ابيات
نعمت عظماى ايمان يك نور خدايى به من عطا فرموده است و من با آن نور مى نگرم از اين دوستى كه مادهء آتش زا است بگريز .
هر چه كه آن مرد خير خواه در بارهء عواقب اين رفاقت پوچ و خطرناك با او گفتگو كرد به هيچ وجه تأثير در او نبخشيد ، [ چرا آن همه نصايح به حال آن مرد سودى نداشت ؟ ] براى آن كه شخص ناصح براى آن مرد مورد بد گمانى واقع شده بود ، بد گمانى براى انسان سد غير قابل نفوذى است . اين مرد خير انديش دست او را براى دوستى و نجات دادن گرفته بود ، ولى وقتى كه ديد او شايستهء دوستى نيست دستش را كشيد [ به جاى آن كه آن مرد لحظه اى به خود آمده از كردهء خود پشيمان شود ] گفت برو ، من نيازى به غم خوارى تو ندارم ، من به اين معرفت تراشىهاى تو ارزشى نمى بينم دو باره آن شخص ناصح گفت : متوجه باش من دشمن تو نيستم ، اگر از من تبعيت كنى لطف و مرحمت خواهى ديد . آن مرد مى گويد : [ تمام حرفهايت را شنيدم ] مى خواهم بخوابم ، مرا به حال خود بگذار و برو آن شخص مى گويد : بيا از دوست واقعىات تبعيت كن ، تا اگر بخوابى در پناه انسان عاقلى بوده باشى ، همسايه و همنشين دوست صاحب دل باش .
از آن همه جديت و اهتمامى كه مرد از آن شخص ناصح مشاهده كرد خيالات بدى به ذهن او راه يافته خشمگين شد و روى از او بر گردانيده و با خود چنين مى گفت : اين شخص چه قصدى در بارهء من دارد ؟ مگر از من مطالبهء خون دارد يا قصد جنايتى در بارهء من كرده است ؟ شايد گدايى است كه از سر طمع پيش من آمده است ، كه مى داند ؟ شايد هم با دوستانش شرط بندى كرده است كه بيايد و مرا از اين همنشين ( خرس ) باز دارد ، احتمال هم مى رود كه محبت دوستم را به من مى بيند و حسادت مى ورزد .
[ از اين قبيل بد گمانىها را به ذهن خود حمله ور ساخت ] و حتى يك گمان نيكو هم به خاطرش راه نداد ، زيرا - گمان نيكوى او را خرس در اختيار خود گرفته بود . آن چنان گمان نيكو را در اختيار خرس قرار داده بود كه گويى هم جنس خرس است .
آرى اين مرد بد گمان و احمق و نااهل و ناشايست از شقاوت تسليم نادانيش شده بود .