تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٢ - تفسير ابيات
در دوران اين محبت و دوستى كه ميان خرس و آن مرد برقرار شده بود ، روزى آن مرد مسلمان از خستگى سر به زمين نهاده و به خواب مى رود ، خرس مانند يك پاسبان از روى دل بستگى همان جا مى نشيند و مواظب آن مرد مى شود . شخصى از عبور مى كرد آن مرد را بيدار كرده گفت : اين چه وضعى است ؟ اين خرس كيست و با او چه كار دارى ؟ مرد داستان اژدها را براى او مى گويد .
آن شخص پس از شنيدن داستان نجات يافتن خرس از كام اژدها ، به آن مرد مى گويد : اى مرد ابله مگر به خرس هم مى توان اطمينان كرد ؟ او را از خود دور كن دوستى با ابلهان بدتر از دشمنى است با هر چاره اى كه مى توانى او را از خود دور ساز .
آن مرد مى گويد : سوگند به خدا ، تو از روى حسادت اين سخن را مى گويى تو به خرس بودن اين حيوان منگر ، تو محبت او را در بارهء من ببين . آن شخص مى گويد : محبت ابلهان ناز و عشوهء ظاهرى و بىپايه است ، اگر دقت كنى خواهى ديد اين حسودى [ عاقلانهء من ] بهتر از مهر و محبت جاهلانهء اين حيوان است .
بيا با هم برويم ، هم دم يكديگر باشيم ، اين خرس را براى دوستى انتخاب مكن هم جنس تو آدمى زاد است نه خرس ، هم جنس خود را براى رفاقت بگزين .
مرد نادان دلباخته به آن شخص ناصح مى گويد : برو ، برو به دنبال كار خود اى حسود بىنوا آن شخص مى گويد : من از نظر هم نوعى امروز كارى جز اين نداشتم كه تو را از بد بختى نجات بدهم ، اما چه كنم ؟ بخت تو همراهى نكرد كه من در اين كار شايستهام موفق شوم .
آخر اى بىنوا من كه از يك خرس كمتر نيستم ، من هم نوع تو مى باشم او را رها كن با هم دوست شويم ، من با نظر به عواقب خطرناك كار تو مى لرزم ، اين خرس است آگاه باش و با چنين حيوانى به جنگل مرو .
من اين لرزش دل را كه پيدا كردهام تو گمان مكن يك پديدهء عادى است ، اين لرزش دل از روشنايى حق و حقيقت است كه بر درونم تابيده و با نشان دادن عاقبت كارهاى تو دلم را مى لرزاند .