تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٧ - اگر صدايى شنيديد كه از ما فوق ( خود طبيعى ) طنين انداز شده است بدانيد كه آن صدا از افق بالاتر يعنى از قله هاى مرتفع جان شما است
خواهد بود . بنا بر اين نمى توانيم بگوييم : آن بانگ لذت بخش است درد آور است ، ايجاد تشكيك مى كند ، وحشت انگيز است ، اميد بخش است . . . و غير ذلك . آن چه كه در بارهء اين بانگ اسرار آميز مى دانيم چند واحد ناقص است :
١ - در ميان تمام غوغاهاى درونى و برونى و در عين حركت و كشاكش ناگهان دستور « ايست » مى شنويم .
٢ - فضاى موجودى درونى ما در هر شرايط و اوضاعى كه بوده باشد اول حالت مه آلود به خود گرفته به فاصلهء كمى با سرعتهاى فوق تصور ابرهاى متراكم و ظلمانى كه از خود طبيعى برخاستهاند در فضاى روح بدون اين كه سمت معينى را در پيش گيرند بحركت درمى آيند ٣ - يك روشنايى مطلق در اين فضا فروزان مى گردد كه نمى دانيم از كجا بروز كرده است .
٤ - لذت و درد و وحشت و انس و اميد و يأس و اختيار و جبر و خنده و گريه و به طور خلاصه همهء پديده هاى درونى ما بىطرفانه يا بدون اثر در گوشه اى ايستاده و تنها به تماشا قناعت مى كنند و اين اندازه درك مى كنيم كه اين بانگ و طنين مزبور تمام موجوديت آنها را تحت الشعاع خود قرار داده است . اين همان نداى بالا است كه جلال الدين در باره آن مى گويد :
((١٩٦٠)) اين بلندى نيست از روى مكان اين بلندىهاست سوى عقل و جان
درست است كه جلال الدين و بالزاك و حافظ اين پديدهء اسرار آميز روانى را به بانگ و مقولهء صوت تشبيه كردهاند . اما گويا اين پديده قيافه هاى ديگرى را هم مى تواند نشان بدهد . آلفونس دولا مارتين در يكى از كتابهايش با مطلق حس تعبير كرده است . از زبان سنگتراش سن پوان چنين نقل مى كند :
« اين حقيقت را تنها به وسيله عقل نمى توان كشف كرد و بلكه بايد حس مخصوصى براى آن پيدا كرد ، يعنى بايد داراى حس الهى بود . . . . من نمى گويم :