تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠١ - تفسير ابيات
درمى نوردد جلب كند ، چگونه ممكن است بزمين خشك و سوزان به اميد استشمام گل به پرواز در آيند ؟ آن پرندهء بىآزار ، آن مرغ آگاه كه ورد زبانش « الملك » لك ، « الملك » لك است و در هر لحظه در حال ذكر و نيايش و اعتراف به سلطهء مطلقهء خداوندى است ، اگر در پهنهء چمنزارها و درختان شكوفان نشانه اى نبيند ، آن ذكر بيدار كننده را چگونه مى تواند زمزمه نمايد ؟ آن برق فروزان و ابر گريان است كه اسرار نهانى خاك را از دل خاك بيرون مى كشد [ نبات و حيات را در عرصهء هستى نمودار مى سازد ] گلستانها را چونان خيمهء مينا رنگ پر از ستاره هاى فروزان مى نمايد . اين اسباب ناخود آگاه و اين وسايل غير مستقل اين زر و زيور را كه به حيات آدميان معنى مى بخشند ، از كجا آوردهاند ؟ [ از خود ؟ زهى خيال باطل ، مگر چنين نيست كه :
خشك ابرى كه شود ز آب تهى نايد از وى صفت آب دهى ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش
هر چه در جهان هستى بيشتر غور كنيد و به نهايىترين تجزيه ها دست بيازيد با خلأ بيشترى روبه رو خواهيد گشت . دقت كنيد ببينيد : اين اسباب پا در هوا ، اين همه نمودها را از كجا و چگونه ايجاد مى كنند ؟ من بگويم كه اين حقايق و نمودها از كجا سرازير مى شوند ] :
من كريم من رحيم كلها .
شما مى توانيد كمى به خود بياييد و روح خود را رو در روى خويشتن قرار بدهيد اين سؤال را از خود روح كنيد كه اين همه لطافتها در اين هندسه كلى از كيست ؟ روح شما پاسخ خواهد داد كه : همهء آنها نشانهء مهندس على الاطلاق اين هندسهء محير العقول است . براى درك پاسخ روح به شنيدن آن قناعت نورزيد ، بلكه با گرايش حقيقى و تسليم و عبادت واقعى به درك ارتباط اين نشانه ها به آن محبوب لم يزل و لا يزال نايل خواهيد گشت .