شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٩ - بيان رسول
|
بس منافق كاندرين ظاهر گريخت |
خون صد مؤمن به پنهانى بريخت |
|
|
جهد كن تا پير عقل و دين شوى |
تا چو عقل كل تو باطن بين شوى |
|
|
از عدم چون عقل زيبا رو گشاد |
خلعتش داد و هزارش نام داد |
|
|
كمترين ز آن نامهاىِ خوش نفس |
اينكه نبود هيچ او محتاج كس |
|
|
گر به صورت وا نمايد عقل رو |
تيره باشد روز پيش نور او |
|
|
ور مثال احمقى پيدا شود |
ظلمت شب پيش او روشن بود |
|
|
كو ز شب مُظلِم تر و تارى تر است |
ليك خفّاش شقى ظلمت خر است |
|
|
اندك اندك خوى كن با نورِ روز |
ور نه خفّاشى بمانى بىفروز |
|
|
عاشق هر جا شكال و مشكلى است |
دشمن هر جا چراغ مُقبلى است |
|
|
ظلمت اشكال ز آن جويد دلش |
تا كه افزون تر نمايد حاصلش |
|
|
تا تو را مشغول آن مشكل كند |
وز نهاد زشت خود غافل كند |
|
ب ٢١٨٦- ٢١٧٣ كشور: كنايت از جهان هستى. (ما كه از باطن جهان هستى آگاهيم.) دل: كنايت از واقع.
دل ببينيم: ناظر قلبيم. (نگاه كنيد به: بيت ١٧٥٠/ ٢) عقل كل: چنان كه نوشته شد آن را تفسيرها كردهاند. عقل أوّل، حقيقت محمديّه ٦، عرش. و به قرينه بيت بعد معنى اول مناسب تر است.
خلعت دادن: «لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ العَقلَ استَنطَقَهُ ثمَّ قال لَهُ أقبِل فَأقبَلَ ثُمَّ قال لَه أدبِر فأدبَرَ ثم قال وَ عِزَّتِى وَ جَلالِى مَا خَلَقتُ خلقاً هُو أحبُّ إِلَيَّ مِنكَ وَ لَا أكمَلتُكَ إلَّا فِيمَن احِبّ. امّا انّى اياك آمر و إيّاكَ أنهى و اياك اعاقِبُ و ايّاك اثِيبُ.» (اصول كافى، ج ١، ص ١٠) هزاران نام: انقروى از سهل بن عبد الله تسترى آورده است كه عقل را هزار نام است و براى هر نام هزار نام. نيكلسون نيز همين عبارت را آورده است اما هيچ كدام مأخذ خود را ننوشتهاند. در بيشتر تذكرهها چون كشف المحجوب، طبقات الصوفية، تذكرة الأولياء، نفحات الأنس جست و جو كردم چنين گفته اى را از سهل نديدم. به هر حال در روايتها از عقل توصيفهاى فراوان شده و عقل را سپاهيانى است چنان كه جهل را. (نگاه كنيد به:
خصال صدوق)