شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٠
ندارى گفت دارم و چون او را به وى نماياند غش كرد.
|
آدمى را هست حسّ تن سقيم |
ليك در باطن يكى خُلقى عظيم |
|
|
بر مثال سنگ و آهن اين تنه |
ليك هست او در صفت آتش زنه |
|
|
سنگ و آهن مولد ايجاد نار |
زاد آتش بر دو والد قهر بار |
|
|
باز آتش دستكارِ وصف تن |
هست قاهر بر تن او و شعله زن |
|
|
باز در تن شعله ابراهيم وار |
كه از او مقهور گردد برج نار |
|
|
لاجرم گفت آن رسول ذو فنون |
رمز نَحنُ الآخرُونَ السّابِقون |
|
|
ظاهر اين دو به سندانى زبون |
در صفت از كان آهنها فزون |
|
|
پس به صورت آدمى فرع جهان |
وز صفت اصل جهان اين را بدان |
|
|
ظاهرش را پشّه اى آرد به چرخ |
باطنش باشد محيط هفت چرخ |
|
ب ٣٧٦٦- ٣٧٥٨ سقيم بودن حس تن: حس تنها ظاهر و جزئى را در مىيابد و دريافت امور كلى و حقيقت اشياء براى آن ممكن نيست.
خَلق عظيم باطن: سجيت انسانى كه در باره آن آمده است: «لَقَد خَلَقنَا الإِنسَانَ فِى أحسَنِ تَقويم.» سنگ و آهن: آتش از سنگ و آهن پديد مىآيد اما تواند سنگ را بگدازد و آهن را آب كند.
دستكار: كار دست. پديد آمده. (آتش با دست آدمى كه جزئى از تن اوست پديد مىآيد اما مىتواند دست و جمله تن را بسوزاند.) برج نار: اشارت است به آتشى كه براى سوزاندن ابراهيم افروختند. (شعله اى كه درون ابراهيم (ع) زبانه مىزد- ايمان او- آتش را كه براى سوزاندن او فراهم كرده بودند نابود ساخت.) نحن الآخرون: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٠٤٢/ ٢.
در اين بيتها روح حيوانى و روح انسانى و اثر هر يك از اين دو به صورت تمثيل بيان شده است. آن چه آتش را پديد مىآورد سنگ و آهن است اما آن چه اثر مىگذارد، آتش است كه بر آن دو غالب است. تن مثال سنگ و آهن است سخت و سرد و روح