شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٨ - مورى بر كاغذى مىرفت نبشتن قلم ديد قلم را ستودن گرفت مورى ديگر كه چشم تيز تر بود گفت ستايش انگشتان را كن كه آن هنر از ايشان مىبينم مورى ديگر كه از هر دو چشم روشن تر بود گفت من بازو را ستايم كه انگشتان فرع بازواند الى آخره
با استفاده از روايتى كه در باره كوههاى برف است، و مانع بودن آن از رسيدن گرمى دوزخ، چنان كه شيوه اوست تفسير يا تأويل را به گونه اى ديگر مىكند. غفلت در آدمى چون برف است كه سردى آن وى را سست مىكند و از كار باز مىدارد و آگاهى چون آتشى است سوزان كه او را مىگدازد. اگر همه آگاهى باشد عاشقان از شوق رسيدن به حق دست از كار مىكشيدند و نظم جهان مختل مىگرديد.
|
گر بر آن آتش بماندى آدمى |
بس خرابى در فتادى و كمى |
|
|
اين جهان ويران شدى اندر زمان |
حرصها بيرون شدى از مردمان |
|
|
استُن اين عالم اى جان غفلت است |
هوشيارى اين جهان را آفت است |
|
٢٠٦٦- ٢٠٦٤/ ١ مالك دينار روزى يكى را ديد كه در چهار سوق ميان ازدحام مردم مىگردد پرسيد در اينجا چه مىكنى گفت غفلت به دست مىآورم.
سپس از اين تأويل به تأويل ديگرى مىپردازد، كه خداوند سبحان را غضب است و رحمت. آتش غضب او براى تهديد لئيمان است اما رحمت او فراگير همگان. رحمتش بر غضب سابق است اما نه چنان كه بتوان گفت يكى سابق است و ديگر لاحق است چرا كه پيشى و پسى از مشخصات اين عالم است و خدا فراتر از زمان و مكان.
آن گاه گويد فهم اين دقيقه همگان را ميسر نيست. آن كس را كه توان درك اين دقيقه نيست بهتر كه دم فرو بندد و در عظمت حق حيران شود شايد رحمت او وى را فرا گيرد.
و نگاه كنيد به: دفتر اول، داستان عايشه و باران آمدن و پرسيدن او از رسول ٦ سِرِّ آمدن باران.