شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٢ - رفتن ذو القرنين به كوه قاف و در خواست كردن كه اى كوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن كوه قاف كه صفت عظمت او در گفت نيايد كه پيش آن ادراكها فدا شود و لابه كردن ذو القرنين كه از صنايعش كه در خاطر دارى و بر تو گفتن آن آسانتر بود بگوى
رفتن ذو القرنين به كوه قاف و در خواست كردن كه اى كوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن كوه قاف كه صفت عظمت او در گفت نيايد كه پيش آن ادراكها فدا شود و لابه كردن ذو القرنين كه از صنايعش كه در خاطر دارى و بر تو گفتن آن آسانتر بود بگوى
|
رفت ذو القرنين سوى كوه قاف |
ديد او را كز زمرُّد بود صاف |
|
|
گرد عالم حلقه گشته او محيط |
ماند حيران اندر آن خلقِ بسيط |
|
|
گفت تو كوهى دگرها چيستند |
كه به پيش عُظم تو باز ايستند |
|
|
گفت رگهاى مناند آن كوهها |
مثل من نبوند در حُسن و بها |
|
|
من به هر شهرى رگى دارم نهان |
بر عروقم بسته اطراف جهان |
|
|
حق چو خواهد زلزله شهرى، مرا |
گويد او من بر جَهانم عِرق را |
|
|
پس بجنبانم من آن رگ را به قهر |
كه بد آن رگ متّصل گشته است شهر |
|
|
چون بگويد بَس، شود ساكن رگم |
ساكنم وز روى فعل اندر تگم |
|
|
همچو مرهم ساكن و بس كار كن |
چون خرد ساكن وز او جنبان سخن |
|
|
نزد آن كس كه نداند عقلش اين |
زلزله هست از بخارات زمين |
|
ب ٣٧١٩- ٣٧١٠ ذو القرنين (خداوند دو شاخ) را تفسيرها كردهاند، كه بيشتر بر اساس حدس و گمان است نه روايتها و تحقيق تاريخى. و در تفسير درّ المنثور مىخوانيم: «كَانَ لَهُ قَرنَانِ صَغِيرانِ تُواريِهِمَا العمامة» (تفسير درّ المنثور، به نقل از ابو حاتم شيرازى، ج ٤، ص ٢٤٢) زمرد صاف: در روايت عبد اللّه عباس از رسول خدا آمده است: «كه پرسيد يا رسول اللَّه قرار زمين از چيست؟ گفت از كوه قاف. گفت كوه قاف از چيست گفت از زمرد سبز و سبزى آسمان از آن است.» (قصص الانبياء، تصحيح تقى زاده، ص ٥) بسيط: گسترده، گرد عالم را فرا گرفته.