شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٦ - در خواستن قبطى دعاى خير و هدايت از سبطى و دعا كردن سبطى قبطى را به خير و مستجاب شدن از أكرم الاكرمين و أرحم الراحمين
|
كاف كافى آمد او بهر عباد |
صدق وعده كَهيعَصَ |
|
|
كافيم بدهم تو را من جمله خير |
بىسبب بىواسطه يارى غير |
|
|
كافيم بىنان تو را سيرى دهم |
بىسپاه و لشكرت ميرى دهم |
|
|
بىبهارت نرگس و نسرين دهم |
بىكتاب و اوستا تلقين دهم |
|
|
كافيم بىداروت درمان كنم |
گور را و چاه را ميدان كنم |
|
|
موسيى را دل دهم با يك عصا |
تا زند بر عالمى شمشيرها |
|
|
دست موسى را دهم يك نور و تاب |
كه طپانچه مىزند بر آفتاب |
|
|
چوب را مارى كنم من هفت سر |
كه نزايد ماده مار او را ز نر |
|
|
خون نياميزم در آب نيل من |
خود كنم خون عين آبش را به فن |
|
|
شاديت را غم كنم چون آب نيل |
كه نيابى سوى شادىها سبيل |
|
ب ٣٥٢٤- ٣٥٠٣ غُرَّه: غرش.
|
غرّه اى كن شيروار اى شير حق |
تا رود آن غرّه بر هفتم طبق |
|
٣٤٢٦/ ٤ زنّار بريدن: از كفر باز گشتن، ايمان آوردن.
به جان: به حقيقت.
|
شبان وادى ايمن گهى رسد به مراد |
كه چند سال به جان خدمت شعيب كند |
|
(حافظ) كم مباد ...: مباد هرگز كه از خاطرم روى. هيچ گاه از دل من برون نخواهى رفت.
نَخلِ خُلد: انقروى آن را متأثر از اين حديث دانسته است: «السَّخَاءُ شَجَرَةٌ مِن أشجارٍ الجَنَّةِ اغصانُها مُتَدَلِّيَاتٌ فِى الدُّنيَا فَمَن أخَذَ بِغُصنٍ مِنها قَادَهُ ذَلِكَ الغُصنُ الَى الجَنَّةِ.» اين حديث را مؤلف المنهج القوى نيز آورده و نيكلسون در شرح خود نقل كرده است. مرحوم فروزانفر مأخذ آن را الجامع الصغير و احياء علوم الدين و شرح نهج البلاغه نوشته است. اين حديث را در بحار الانوار (ج ٨، ص ١٧١) و در امالى شيخ طوسى (ص ٣٠٢) مىتوان ديد.
|
اين سخا شاخى است از سرو بهشت |
واى او كز كف چنين شاخى بهشت |
|
١٢٦٨/ ٢