شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥ - ديباچه دفتر چهارم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
|
اى ضياء الحق حسام الدّين توى |
كه گذشت از مه به نورت مثنوى |
|
|
همّت عالىّ تو اى مرتجا |
مىكشد اين را خدا داند كجا |
|
|
گردن اين مثنوى را بستهاى |
مىكشى آن سوى كه دانستهاى |
|
|
مثنوى پويان كشنده ناپديد |
ناپديد از جاهلى كش نيست ديد |
|
|
مثنوى را چون تو مبدأ بودهاى |
گر فزون گردد توش افزودهاى |
|
|
چون چنين خواهى خدا خواهد چنين |
مىدهد حق آرزوى متَّقين |
|
|
كان لِلَّه بودهاى در ما مضى |
تا كه كان اللَّه پيش آمد جزا |
|
|
مثنوى از تو هزاران شكر داشت |
در دعا و شكر كفها بر فراشت |
|
|
در لب و كفّش خدا شكر تو ديد |
فضل كرد و لطف فرمود و مزيد |
|
|
ز آن كه شاكر را زيادت وعده است |
آن چنان كه قرب، مزد سجده است |
|
|
گفت و اسجد و اقترب يزدان ما |
قرب جان شد سجده ابدان ما |
|
|
گر زيادت مىشود زين رو بود |
نه از براى بوش و هاى و هو بود |
|
ب ١٢- ١ گذشتن مثنوى از مه: مىدانيم در خواست كننده اين منظومه حسام الدين چلبى بوده است.
افلاكى نويسد: «شبى حضرت مولانا را خلوت يافته سر نهاد و گفت كه دواوين غزليات بسيار شد ... اگر چنان كه به طرز الهى نامه حكيم و امّا به وزن منطق الطير كتابى باشد تا در ميان عالميان يادگارى بماند و مونس جان عاشقان و دردمندان گردد، بغايت مرحمت و عنايت خواهد بود ... فى الحال از سر دستار مبارك خود جزوى كه شارح اسرار كليات و جزويات بود به دست چلبى حسام الدين داد ... بعد از آن فرمود: در دلم اين معانى را القا كرده بود كه اين نوع كتابى منظوم گفته آيد ... اكنون بيا در اوج هواى هماى همت خود پرواز كرده پروازى بكن به سوى معراج حقايق ...» (مناقب العارفين، ج ٢، ص ٧٤٠)