شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٦ - لابه كردن قبطى سبطى را كه يك سبوبه نيت خويش از نيل پر كن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستى و برادرى كه سبو كه شما سبطيان بهر خود پر مىكنيد از نيل، آب صاف است و سبو كه ما قبطيان پر مىكنيم خون صاف است
لابه كردن قبطى سبطى را كه يك سبوبه نيّت خويش از نيل پر كن و بر لب من نه تا بخورم به حقِّ دوستى و برادرى كه سبو كه شما سبطيان بهر خود پر مىكنيد از نيل، آب صاف است و سبو كه ما قبطيان پر مىكنيم خون صاف است
|
من شنيدم كه در آمد قبطيى |
از عطش اندر وثاقِ سبطيى |
|
|
گفت هستم يار و خويشاوند تو |
گشتهام امروز حاجتمند تو |
|
|
ز آن كه موسى جادوى كرد و فسون |
تا كه آب نيل ما را كرد خون |
|
|
سبطيان زو آب صافى مىخورند |
پيش قبطى خون شد آب از چشم بند |
|
|
قِبط اينك مىمُرند از تشنگى |
از پى ادبار خود يا بد رَگى |
|
|
بهر خود يك طاس را پر آب كن |
تا خورد از آبت اين يار كهن |
|
|
چون براى خود كنى آن طاس پُر |
خون نباشد آب باشد پاك و حُر |
|
|
من طفيل تو بنوشم آب هم |
كه طفيلى در تبع بجهد ز غم |
|
|
گفت اى جان و جهان خدمت كنم |
پاس دارم اى دو چشم روشنم |
|
|
بر مراد تو روم شادى كنم |
بنده تو باشم آزادى كنم |
|
|
طاس را از نيل او پر آب كرد |
بر دهان بنهاد و نيمى را بخورد |
|
|
طاس را كژ كرد سوى آب خواه |
كه بخور تو هم، شد آن خونِ سياه |
|
|
باز از اين سو كرد كژ، خون آب شد |
قبطى اندر خشم و اندر تاب شد |
|
|
ساعتى بنشست تا خشمش برفت |
بعد از آن گفتش كه اى صَمصام زفت |
|
|
اى برادر اين گره را چاره چيست؟ |
گفت اين را او خورد كو متّقى است |
|
ب ٣٤٤٤- ٣٤٣٠ قبطى و سبطى و خون شدن آب: ... رب العالمين آبهاى ايشان (قبطيان) خون گردانيد. چنان شد كه يكى از ايشان آب در دست مىكرد، بر دست وى خون مىشد.
و مرد قبطى و مرد اسرائيلى هر دو از يك كوزه آب مىخوردند، اسرائيلى مىخورد