شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٠ - بيان آن كه مجموع عالم صورت عقل كل است، چون با عقل كل به كژ روى جفا كردى صورت عالم تو را غم فزايد اغلب احوال، چنان كه دل با پدر بد كردى صورت پدر غم فزايد تو را و نتوانى رويش را ديدن، اگر چه پيش از آن نور ديده بوده باشد و راحت جان
قل تعبير شده است:
|
هين خمش كن تا بگويد شاه قل |
بلبلى مفروش با اين جنس گل |
|
١٨١٥/ ٦ سگ: زشت، ناپسند.
عاقى: نافرمانى، مخالفت.
قيامت نقد حال: چنان كه در مطاوى مثنوى اشارت شده است، قيامت، آشكارا شدن حقيقت حال است. يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ. (ابراهيم، ٤٨) (اگر با عقل حقيقت بين آشتى كنى حقيقتها بر تو آشكار مىشود.) من كه صلحم: اشارت است به زاهد كه داستان او از بيت ٣٢٤١ آغاز شد.
تايبان: جمع تايب، تائب، توبه كننده. (در اصطلاح عارفان آن كه به خدا رسيده.) لامع بودن: درخشان. لامع بودن از نمد: آينه كنايت از «نور دل» است و نمد «جسم» كه آن را در بر دارد.
|
ليك در كش در نمد آيينه را |
كز تجلّى كرد سينا سينه را |
|
٣٥٥٢/ ١ آن چه از صنع حضرت حق جلَّ و علا پديد آمده زيبايى و خير است، و اختلاف ديدههاست كه زشتى مىبيند. زاهد مىگويد من چون از حقيقت حال آگاهم، همه چيز در ديدهام نيك مىنمايد و با هر چه در جهان است در آشتى هستم. اين زيبايىها تجلى يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاده است. اما چنين حقيقت را به عقل بايد دريافت، حالى كه بيشترين در وهماند:
|
وهم افتد در خطا و در غلط |
عقل باشد در اصابتها فقط |
|
|
هر گرانىّ و كسل خود از تن است |
جان ز خفّت جمله در پرّيدن است |
|
٣٥٧٠- ٣٥٦٩/ ٣ و براى روشن ساختن اختلاف ديدهها داستان آينده را عنوان مىكند.