شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٩ - مستجاب شدن دعاى پادشاه در خلاص پسرش از جادوى كابلى
|
نو عروسى ديد همچون ماه حُسن |
كه همىزد بر مليحان راه حسن |
|
|
گشت بىهوش و بر او اندر فتاد |
تا سه روز از جسم وى گُم شد فؤاد |
|
|
سه شبان روز او ز خود بىهوش گشت |
تا كه خلق از غَشىِ او پُر جوش گشت |
|
|
از گلاب و از علاج آمد به خود |
اندك اندك فهم گشتش نيك و بد |
|
|
بعد سالى گفت شاهش در سخن |
كاى پسر ياد آر از آن يار كهن |
|
|
ياد آور ز آن ضَجِيع و ز آن فراش |
تا بدين حد بىوفا و مُر مباش |
|
|
گفت رَو من يافتم دَارُ السُّرور |
وا رهيدم از چه دارُ الغُرور |
|
|
همچنان باشد چو مؤمن راه يافت |
سوى نور حق ز ظلمت روى تافت |
|
ب ٣١٨٧- ٣١٥٩ دست بالاى دست:
|
در جهان پيل مست بسيار است |
دست بالاى دست بسيار است |
|
(امثال و حكم) وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ. (يوسف، ٧٦) تا ذات خدا: گرفته از قرآن كريم است: يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ. (فتح، ١٠) گفت شاهش: مرجع ضمير ساحرى است كه در بيت ٣١٥٨ بدو اشارت شده و از «ساحر» مقصود طبيب غيبى است.
داهى: زيرك.
ز آن كران: از عالمى وراى عالم مادى.
مستخف: پست، خوار، بىارزش.
اسپيد گور: اسپيد را به هر دو معنى لغوى و معنوى آن مىتوان گرفت.
دراز بودن حكايت: انقروى در اين باره شرح مختصرى نوشته و نيكلسون آن را آورده است و آن اينكه عجوز به نخى چند گره زده بود و آن را پاى ديوار در سمت قبله درون گور خاك كرده بود.
امتحان: محنت، اندوه.
ذَقَن: چانه. ذَقَن بر زمين زدن: خوارى و تواضع نمودن.
تيغ و كفن در بغل كردن: به عذر خواهى در آمدن و آن را كه از او عذر خواهيد ميان