شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٩ - بيان آن كه روح حيوانى و عقل جزوى و وهم و خيال بر مثال دوغاند و روح كه باقى است در اين دوغ همچون روغن پنهان است
بيان آن كه روح حيوانى و عقل جزوى و وهم و خيال بر مثال دوغاند و روح كه باقى است در اين دوغ همچون روغن پنهان است
|
جوهر صدقت خفى شد در دروغ |
همچو طعم روغن اندر طعم دوغ |
|
|
آن دروغت اين تن فانى بود |
راستت آن جان ربّانى بود |
|
|
سالها اين دوغ تن پيدا و فاش |
روغن جان اندر او فانى و لاش |
|
|
تا فرستد حق رسولى بنده اى |
دوغ را در خُمره جُنباننده اى |
|
|
تا بجنباند به هنجار و به فن |
تا بدانم من كه پنهان بود من |
|
|
يا كلام بنده اى كآن جزو اوست |
در رود در گوش او كو وحى جوست |
|
|
اذنِ مؤمن وحى ما را واعِى است |
آن چنان گوشى قرين داعى است |
|
|
همچنان كه گوش طفل از گفت مام |
پر شود ناطق شود او در كلام |
|
|
ور نباشد طفل را گوش رَشَد |
گفت مادر نشنود گنگى شود |
|
|
دائما هر كرِّ اصلى گنگ بود |
ناطق آن كس شد كه از مادر شنود |
|
|
دان كه گوش كرّ و گنگ از آفتى است |
كه پذيراى دم و تعليم نيست |
|
|
آن كه بىتعليم بُد ناطق خداست |
كه صفات او ز علّتها جداست |
|
|
يا چو آدم كرده تلقينش خدا |
بىحجاب مادر و دايه و ازا |
|
|
يا مسيحى كه به تعليم وَدُود |
در ولادت ناطق آمد در وجود |
|
|
از براى دفع تهمت در وِلاد |
كه نزاده است از زِنا و از فساد |
|
|
جنبشى بايست اندر اجتهاد |
تا كه دوغ آن روغن از دل باز داد |
|
|
روغن اندر دوغ باشد چون عدم |
دوغ در هستى بر آورده علم |
|
|
آن كه هستت مىنمايد هست پوست |
و آن كه فانى مىنمايد اصل اوست |
|
|
دوغ و روغن ناگرفته است و كهن |
تا بنگزينى بِنِه خرجش مكن |
|
|
هين بگردانش به دانش دست دست |
تا نمايد آن چه پنهان كرده است |
|