شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٨ - خشم كردن پادشاه بر نديم و شفاعت كردن شفيع، آن مغضوب عليه را و از پادشاه در خواستن، و پادشاه شفاعت او قبول كردن و رنجيدن نديم از اين شفيع كه چرا شفاعت كردى
|
فخر آن سر كه كفِ شاهش بُرد |
ننگ آن سر كو به غيرى سر برد |
|
|
شب كه شاه از قهر در قيرش كشيد |
ننگ دارد از هزاران روز عيد |
|
|
خود طواف آن كه او شه بين بود |
فوق قهر و لطف و كفر و دين بود |
|
ب ٢٩٦٦- ٢٩٤٩ از ولا بر گشتن: دوستى را واگذاردن، رنجيده شدن.
حايط: ديوار. رو به حايط كردن: كنايت از ننگريستن (بدان شفيع).
در افسانه شدن: داستان ساختن، حيران گشتن.
يارى بريدن: ترك دوستى كردن.
ناصح: خير خواه.
لِى مَعَ اللَّه: براى من وقتى است كه هيچ پيغمبر گزيده در آن نمىگنجد.
|
لا يَسَع فِينا نَبِىٌّ مُرسِلٌ |
وَ المَلَك وَ الرُّوحُ أيضاً فَاعقِلُوا |
|
٣٩٥٣/ ١ (براى معنى حديث نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٩٥٣/ ١) لا كردن: نيست انگاشتن، نفى كردن.
در قير كشيدن شب: سياه كردن آن، و كنايت از قهر خداست. (شبى كه خدا او را سياه كرد، آن سياهى او را خوش مىنمايد و آن را به هزار روز روشن نمىدهد.) نديم رمز عارفى است به حق پيوسته و خود را در او نيست كرده، جز او كسى را نمىشناسد و نخواهد ديگرى ميان وى و محبوبش در آيد، چرا كه مداخلت نشانه جدايى است. زخم محبوب را به جان مىپذيرد كه به گفته سعدى: «ضَربُ الجَيَبِ زَبيِبٌ.» (گلستان سعدى، ص ١٤٥) و ابراهيم (ع) جبرئيل را گفت به تو نيازى ندارم اينان دوست دارند به دست محبوب كشته شوند كه: «مَن احَبَّنِىِ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَأنَا دِيَتُه: آن كه مرا دوست دارد او را مىكشم و او را كه كشتم ديه او منم.» (حديث قدسى، به نقل از شرح انقروى)
|
ز آن نيامد يك عبارت در جهان |
كه نهان است و نهان است و نهان |
|
|
ز آن كه اين اسما و ألفاظِ حميد |
از گلابه آدمى آمد پديد |
|
|
عَلَّمَ الأَسماء بُد آدم را امام |
ليك نه اندر لباس عين و لام |
|