شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٧ - خشم كردن پادشاه بر نديم و شفاعت كردن شفيع، آن مغضوب عليه را و از پادشاه در خواستن، و پادشاه شفاعت او قبول كردن و رنجيدن نديم از اين شفيع كه چرا شفاعت كردى
خانه پهلوى الّا گرفتن: به حق زنده بودن.
|
هر كه اندر وجه ما باشد فنا |
كُلُّ شَىءٍ هالكٌ نبود جزا |
|
|
ز آن كه در الاست او از لا گذشت |
هر كه در الّاست او فانى نگشت |
|
٣٠٥٤- ٣٠٥٣/ ١ در داستان پيش فرمود حق تعالى موسى (ع) را دوست مىداشت چون وى بجز او به ديگرى توجه نداشت. به هر چه از او بدو مىرسيد راضى بود و رنجى كه از او مىديد راحت مىنمود. آن كه خود را در حق فانى سازد جز او به كسى روى نمىآورد. و جز او را خداوند نعمت نمىشناسد. در اين داستان نشان مىدهد كه در حضرت بارى تعالى بندگانى هستند كه آن چه خواهند به آنان مىبخشد و بندگانى هم كه تنها رضاى او را مىجويند و اگر از او قهرى بينند مىپذيرند و نمىخواهند ديگرى ميان او و محبوبشان در آيد. در بيتهاى آينده توضيح بيشترى است.
|
و آن نديمِ رَسته از زخم و بلا |
زين شفيع آزرد و بر گشت از وِلا |
|
|
دوستى ببريد ز آن مُخِلص تمام |
رو به حايط كرد تا نآرد سلام |
|
|
زين شفيع خويشتن بيگانه شد |
زين تعجّب خلق در افسانه شد |
|
|
كه نه مجنون است يارى چون بُريد |
از كسى كه جان او را وا خريد |
|
|
وا خريدش آن دم از گردن زدن |
خاك نعل پاش بايستى شدن |
|
|
باز گونه رفت و بيزارى گرفت |
با چنين دل دار كين دارى گرفت |
|
|
پس ملامت كرد او را مُصلحى |
كين جفا چون مىكنى با ناصحى |
|
|
جان تو بخريد آن دل دار خاص |
آن دم از گردن زدن كردت خلاص |
|
|
گر بَدى كردى نبايستى رميد |
خاصه نيكى كرد آن يار حميد |
|
|
گفت بهر شاه مَبذول است جان |
او چرا آيد شفيع اندر ميان |
|
|
لِى مَعَ اللَّه وقت بود آن دم مرا |
لَا يَسَع فِيهِ نَبِىِّ مُجتَبَى |
|
|
من نخواهم رحمتى جز زخم شاه |
من نخواهم غير آن شه را پناه |
|
|
غير شه را بهر آن لا كردهام |
كه به سوى شه تولّا كردهام |
|
|
گر ببرّد او به قهر خود سرم |
شاه بخشد شصت جان ديگرم |
|
|
كار من سربازى و بىخويشى است |
كار شاهنشاه من سر بخشى است |
|