شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٣ - جواب دهرى كه منكر الوهيت است و عالم را قديم مىگويد
نمىداند، و گويد جهان خود بخود پديد آمده است.
|
منكران گويند خود هست اين قديم |
اين چرا بنديم بر ربِّ كريم |
|
٢٠٢٠/ ١ وارث: گرفته از قرآن كريم است: وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ.\* (آل عمران، ١٨٠) غُيُوث: جمع غيث: باران.
(تو چگونه مىدانى جهان حادث است. حالى كه جهان پيش از تو بوده است، دعوى آگاهى تو از حادث بودن جهان مانند آگهى بارانها از حادث بودن ابر است.) ذرّه اى خود نيستى: تو در اين جهان كه دستخوش دگرگونىِ دائم است ذرّه اى هم به حساب نمىآيى.
دَفين: مدفون، نهان.
بدو: آغاز.
|
پشه كى داند كه اين باغ از كِى است |
كو بهاران زاد و مرگش در دى است |
|
٢٣٠٩/ ٢ خِصام: ستيزه.
ستوه: خسته شدن (از تندى بحث و مجادله).
كى: چه وقت، چه هنگام.
بىكى بودن: نتوان گفتن كه آغاز آن چه وقت بوده است.
گولى به تقليدى گزيد: دهرى گفت من چيزى را كه نادانى بدون دليل پذيرفته و بدان اعتقاد دارد نمىپذيرم.
يقين دان: كه از روى يقين اعتقاد دارد. (آن كه مىگفت جهان حادث است، گفت چون من خدا را آفريننده جهان و بر هر چيز توانا مىدانم، در آتش مىروم و مىدانم او مرا از سوخته شدن نگاه خواهد داشت.) نمونه اى از دو كس است. يكى آن كه هر پديده را به علتى باز مىگرداند و تخلف معلول را از علت جايز نمىداند، و ديگرى كه يقين دارد خدا مسبِّب اسباب است و هر چه خواهد كند، و اگر خواهد خاصيّت را از هر چيز بگيرد و ضد آن را بدو دهد.
(چنان كه آتش را بر خليل (ع) گلستان كرد.) نتيجه در بيتهاى بعد خواهد آمد.